تبليغاتX
گوشه ها
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس
این شعر از کلوب ادبیات پارسی اقتباس شده. از بس که قشنگ بود نتونستم جلو خودم رو بگیرم و گذاشتمش اینجا. البته حق کپی رایت رو رعایت می کنم.

 

آمد درست زير شبستان گل نشست
دربين آن جماعت مغرور شب پرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلي عاشقانه نيست
اين سومين رديف نمازي خيالي است
گلدسته اذان و من هاي هاي هاي
الله اکبر و انا في کل واد ... مست
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
الا هو الذي اخذ العهد في الست
(ک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)
او فکر مي کنيم در اين پرده مانده است
...................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهاي سرمه اي...ان لا اله ...مست
دل مي بري که...حي علي ...هاي هاي هاي
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
بالا بلند!عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته اي از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توي پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتري از بامتان پريد
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــي و لا اله

لا هو الـــــــــــــذي اخذ العهــــد في الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربي الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربي الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربي الــ... من و سارا به هم رسيــ...
سبحان تا به کي من و او دست روي دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الــ ... سراي تو راهي نمانده است
مغضوب اين جماعت پر هاي و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست
***
(ک پرده باز بين من و او کشيده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

محمد حسین بهرامیان

منبع: http://www.cloob.com/clubname/persianlitretur

+ نوشته شده در  2008/7/17ساعت 1:28 AM  توسط کیمی  | 

کنار يک آدم داغ شل و ول نشستن،

به ماليخولياي بچگي گم و گور شده و تلخ مزه دماغ سرسره پلاستيکي گوش کردن

و در تماس اشعه نوک تيز آفتاب دم ظهر قي کردن.

رفع خستگي بعد از خواب طولاني زير درخت گردو،

گريه و زاري تيغ­وار بچه دو-سه ساله روي کرک­هاي نازک و کم­پشت گوش چپ سمت راستي

وچاي داغ هفت­جوش شده خون کفتري، لبريز و لب­ساز و لب­سوز و لب­دوز.

بعد از دو-سه ماه رفتن و نيامدن، تصميم به ترک رابطه شهوت­بار خالي از شهوتِ پوچ و بي­خاصيتِ سرپاييِ دمدمي مزاجِ پررو و بي­نزاکتِ... به هر ترتيب که بود، از سر خودت بازم کردي. بستني وانيلي هفتاد و پنج کيلويي که از گرما وا رفته بود و روي صندلي چرمي ماشين ولو شد. مصاحبه نبود، مي­دانم، سوال و جواب شب اول قبر بود. و آن دو نفر خپل سفيد پوش يخه بسته، که با انبوه شپش در هم تنيده روي صورت، مثل دلق خار روي سينه کوهستان، به پشت گوش­هايت مي­زدند و داغت مي­کردند، ديوهاي جهنم بودند. طول کشيد تا با هم صميمي شديم، اما نه زياد. از همان بي­تفاوتي اوليه­ات بو بردم که تو هم مثل خودم هستي، از زن­ها بدت مي­آمد، و مقابل من مقاومت­ات شکست. روز اول، مثل چک برگشت خورده مي­ماندي. هراسان، دستپاچه، از همه جا رانده. و روز آخر، چک ما را برگشت خوردي. اخمو، بهانه گير، از دماغ فيل افتاده. زن گرفتي؟ ... يا زنت داده­اند؟ چه بدبختي که زنش را به تو داده... تو از آن آدمهايي هستي که تمبانت دوتا نشده، زير سرت بلند مي­شود و به هواي يک نفر ديگر زنت را ول مي­کني به امان خدا. تو،... براي گفتن قصه شب وقتي نمانده. زنگ بيداري فردا امانت را خواهد بريد. بايد زود بخوابي. شب به خير کوچولو.

روزهاي اول کم تحمل بودي. زود همه چيز تمام مي­شد، و زود مي­رفتي از پيشم. و من، هزار کار نکرده و هزار حرف نگفته و هزار لذت نبرده که گير مي­کرد در حلقم و مثل مار گلويم را مي­فشرد و با سرد و گرم باد نيمه­جان کولر غراضه روي اندام خيسم، از ته شکم صدا مي­کرد و مثل آبگرم طبيعي، گرم و بد بو، قي مي­کردم. بوي گوشت تنم را حس مي­کردم که شبيه بوي شکم خالي بود. زير دماغم مي­زد و باز عق مي­زدم، و چيزي براي بالا آوردن نمانده بود. هميشه، وقتي روي تخت چوبي لکنته کنار درخت گردو درازکش افتاده بودي، کف حياط قي مي­کردي. تن گوشتالوي سفيد، ولو روي تخت چوبي، و سر آويزان از لبه تخت با بزاق آويزان از کنار لپِ چپِ سمت راستي، مثل دمبه گوسفند که شاش از کنارش شره کند روي زمين. هردومان گرسنه مي­شديم و چيزي جز چاي هفت جوش خون کفتري نبود که ترياق ضعف شکم بکنيم. که بدترش مي­کرد. و سيگار پشت سيگار، مثل شعبده­بازي­هاي مسخره دلقک­هاي سيرک فندک زيپو را روشن ميکردي و با گردن کج، بوسه پشت بوسه به کون سيگار تا چاق مي­شد و دود بود که چهره­ات را تار مي­کرد.

هيچ وقت به من نگفتي که دوستم داري. اما من، از همان دفعه اولي که بعد از رفتنت سرم را تا گردن در کاسه توالت فرنگي بردم و تمام دل و روده­ام را بالا آوردم، حس کردم که قلبم سروته شده. حس کردم که واقعا چيزي ته وجودم به هم ريخته. و تا دفعه بعد که آمدي، با آن شلوار لي پاره و تي­شرت نارنجي جيغ مثل رفتگرهاي سر خيابان، مدام ته دلم ماشين لباس­شويي بود. اما تو، به آن زن جوان طبقه بالا دل بسته بودي. که بچه کوچکش، تخم جن، روي دوشت بالا و پايين بپرد و صداي اسب در بياورد و گوشت پهلوهايت را نيشکون بگيرد، و تو لب روي لب مادرش بگذاري تا کمتر درد را حس کني. مي­دانم، تو هرگز حتي به سراغش هم نرفتي. ولي او هميشه هيکل گوشتي و سفيدت را از بالکن ديد مي­زد و شايد هم در خيال خودش زير تو عربده مي­زد. زن گرفتي؟ ... يا زنت دادند؟ از همان اول هم به درد رفاقت نمي­خوردي. خورشيد که پشت ديوار چرک و دوده­زده ساختمان کناري، که ساکنين طبقه سومش با تفنگ ساچمه­اي کلاغ­هاي درخت گردو را مي­زدند و يک بار تيرشان به خطا خورد به شرت سفيد ميشل آدمز من و درست در جاي مقعد سوراخش کرد، پنهان مي­شد و با انگشت به گوشه مناره­هاي مسجد محل مي­زد تا صداي اذانشان گوش­ها را بلرزاند، جَلد از جا مي­پريدي و هول­هول لباس مي­پوشيدي و تا چشم مي­چرخاندم، در چارچوب در خروجي دم خر را به نشانه خداحافظي تکان مي­دادي و گم مي­شدي.

هيچ وقت بهت نگفتم که با آن زن جوان طبقه بالا مراوده کردم. قبل از اينکه به عنوان منشي در آن شرکت فاضلاب­داني بي­صاحب با آن غافله گاو و گربه بالا کشيدن پول مردم را تجربه کنم. خيلي زود راهش را ياد گرفتم. آنها مردم را مي­دوشيدند و من آنها را. مثل مار زنگي خوش خط و خال، با آرايش زنانه غليظ و مانتوي چسبان کوتاه، چشم در چشم و ابرو رقصان، چادر عربي در جريان باد همچون شنل نقاب­داران دل­شِکَر، دورشان پيچ و تاب خوران و شهوتشان لبريز. همه مردهاي آنجا کون نشسته بودند. زناني به قيمت گزاف هزار يا دو هزار و چهارده سکه در آشپزخانه­ها چپانده بودند و مثل شغال­ها و کفتارهاي سيري ناپذير، با لب و لوچه سرازير، چشم به برامدگي­هاي بدن منشي ناعفيف صفت خوش اندام و شايسته شرکت دوخته بودند. همگي مي­خواستند، اما من ندادم، نداشتم، وگرنه شايد مي­دادم. چيزي که من داشتم، کسي خواستار نبود، جزتو. آنها خواستند و با تهديد روبرو شدند، و از ترس هزار و چهارده سکه... چيزي که من داشتم تو خواستي، که دادم، زن طبقه بالا مي­خواست، که دادم. يعني او داد و من گرفتم. بچه­اش، تخم جن، روي دوشم بالا و پايين مي­پريد و صداي اسب در مي­آورد، و من از مادرش بوسه مي­گرفتم. زن طبقه بالا، چشمان کشيده گربه­اي به رنگ دريا با ابروان نازک شکسته، اندام باريک و بلند و طره موي شبقي، کشيده تا قرص کامل صورت. اما يک ايراد بزرگ داشت. همه زن­ها يک ايراد بزرگ دارند.

روزهاي آخر، عجيب شده بودي. به زن­ها نگاه مي­کردي، چشم­چراني مي­کردي، و ديگر آن معصوميت و يکرنگي هميشگي­ات رفته بود. زن گرفتي؟... يا زنت دادند؟ سگ باران خورده و کثيفي شده بودي که براي فرار از سرما و خيسي، حتي حاضر بود در دخمه متعفن و لزج خروجي شبکه فاضلاب دراز شود و در گند و کثافت زندگي شهري مويش کند، تا با صداي ارگاسم فلاش­تانک زهدان، از هجوم سيلاب گرم و کف­آلود شهوت بگريزد، ولي ارضا نشود. تو هرگز با زنت ارضا نخواهي شد، من با زن طبقه بالا ارضا نشدم. بزک مي­کنم، کلاه­گيس طلايي را روي موهاي وز سيم­ظرفشويي مي­فشارم و اندامم را در مانتو تنگ تحريک کننده فرو مي­کنم، که بروم بنشينم پشت ميز و چشم بدوزم در چشم مردنماهاي زن­باز گزاف خَر، که اگر بفهمند... . اگر زن­هايشان بفهمند... . حتي تو هم نمي­فهمي، فقط پاي تلويزيون بيست و يک اينچ قديمي مي­شود ارضا شد، که حتي کنترل نداشت و صفحه­اش گاهي پرش داشت. با بطري نيمه­خالي کنار دست و سيگار بار زده در دست، و اندام ورزيده و گوشتالوي سفيد که از تحرک زياد مثل لبو سرخ شده بود و مثل ته قوري چاي خون کفتري، قطرات عرق رويش سر مي­خورد و رد باريک تو گودش بر جا مي­ماند. زمين باير و بي آب، زير تلاطم خيش و گاوآهن مسطور و طغيان­گر تو زير و رو مي­شد و مثل ته قوري چاي خون کفتري عرق مي­کردي، و چه زود از کار خسته مي­شدي. هنوز هم زود خسته مي­شوي، چه بدبختي که زنش را به تو داده... .

هرگز تو را نمي­خواستند. با آن صورت شش تيغ و خط ريش نازک و موهاي يک­ور ژل زده. صدقه سر لب­هاي سرخ و دماغ سرسره­اي من بود که تو را سر سفره مفت خوري­شان نشاندند وگرنه، حتي براي زمين شستن آن بارگاه تمام سراميک چهارخانه و در ان­دشت، با آن­همه پرونده و زونکن و ماليات و رشوه و حساب و کتاب به درد نخور، هم کوچک بودي. و حالا، براي خودت پا محکم کرده­اي و لنگر انداخته­اي، مو صاف کرده­اي و خط ريش پهن. زن گرفته­اي؟... يا زنت دادند؟ راستي نگفتي زنت را چند گرفته­اي؟ چه بدبختي که زنش را به تو داده...

END

+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 4:36 PM  توسط کیمی  | 

رامین که از عوض کردن بی وقفه کانال­های تلویزیون خسته شده بود از روی کاناپه بلند شد و به سمت اتاق رفت. در چارچوب در ایستاد و چند لحظه به حامد که پای کامپیوتر میخ­کوب شده بود، خیره ماند. بعد خودش را روی تخت خواب نامرتب کنار اتاق رها کرد و نگاهی به لیوان روی میز که از خاکستر و ته سیگار لبریز بود انداخت. گویی که از دیدن آنهمه ته سیگار هوس کرده باشد، با زحمت پاکت سیگار را از جیب پشتی شلوارش بیرون آورد و آخرین نخ سیگار را با التماس از داخل پاکت بیرون کشید، بر لب گذاشت و آتش زد. حامد با شنیدن صدای فندک، بدون اینکه حرکتی بکند، گفت:«منم میخوام.»

رامین سریع بلند شد و روی تخت نشست. همینطور که متعجب نگاهش می­کرد گفت:«خوش به حالت!»

-:«چطور؟»

-:«خوش به حالت که جز صدای روشن شدن سیگار صدای دیگه­ای نمی­شنوی... گشنت نیست؟...»

هرچه منتظر ماند جوابی نشنید. :«روانی...» بلند شد و از اتاق بیرون رفت. تلفن را برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن.

:«الو، سلام. خوبی؟ گوشی رو میدی عاطفه؟... سلام عزیزم. خوبی گلم؟ ... نه بابا این پسره دیوونه شده. به ژاله بگو بره تو فکر یه نفر دیگه... والله! ... فراد؟ عزیزم من شنبه امتحان دارم. هنوز لاشو وا نکردم ... آره. چیکار کنم؟ حوصله­ام سر رفته... میخوای بخوابی؟ فدات بشم. شب به خیر عزیزم. میبوسمت... بابای.»

دوباره از جا بلند شد و داخل اتاق رفت.

:«تو گشنت نیست؟... هوی! با تواما.»

-:«یه سیگار بده.»

-:«کوفت بکشی. هرچی سیگار بود تو کشیدی. اون لیوان بیچاره دیگه جا نداره. گشنت نیست؟»

حامد همینطور که تمام حواسش داخل مانیتور بود گفت:«یه سیگار بده.»

-:«زهر مار! بسه دیگه، خفه کردی خودتو. کم کم دارم حس می­کنم که داری میری تو اون مانیتور غراضه. گشنت نیست؟»

-:«چی درست کردی؟»

دست­هایش را به کمرش زد و با قیافه طلبکار گفت:«بفرما تو. همینم مونده واسه حضرت آقا آشپزی هم بکنم. پاشو خودت یه چیزی درست کن کوفت کن. من دارم میرم بیرون سیگار بخرم. سر راه شام هم می­خورم... گوش کردی؟ ... اگه گشنته پاشو یه چیزی درست کن کوفت کن... الو... فهمیدی؟»

-:«سوسیس تخم مرغ درست کن. منم می­خورم.»

رامین با عصبانیت دست­هایش را بر سینه زد و گفت:«پاک خل شده» و رفت. لباس پوشید و از در آپارتمان خارج شد.

چند دقیقه پس از خروج رامین برق کل ساختمان قطع شد. تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت. با قطع ناگهان برق، حامد که نیمی از زحمات چندین و چند ساعته­اش را از دست رفته می­دید، از عصبانیت فریادی کشید و چند بار با مشت روی میز کوبید. در تاریکی بی­پایان حاکم بر فضای خانه چشم چرخاند، ولی جز یک لکه سیاه بزرگ و بی انتها چیزی نمی­دید. داد زد:«رامین؟... رامین؟؟!... کدوم گوری غیبت زده؟... چقدرم هوا داغه، اَه...»

در انتهای لکه سیاه، کورسوی بی­جان نور رزد رنگی توجهش را جلب کرد. :«هوی خپل!... یه شمعم بیار اینجا... رامین! با تواما. شمعو وردار بیاد اینجا با هم باشیم.» اما جوابی نشنید. «عجب آدم الاغی هستیا.» از جا بلند شد و به سمت روشنایی حرکت کرد. «خپل! من هیچ اعصاب ندارم. تمام کارام پرید، سر به سرم نذار... خیلی آدم گهی هستی. لج میکنی؟». همینطور که در تاریکی پیش می­رفت، ناگهان پایش به چیزی گیر کرد و افتاد.

ساعتی بعد، رامین، سیگار به دست در را باز کرد و وارد شد. «شِِت، هنوز برق نیومده؟... حامد؟... آهای، آقای بیل گیتس؟... سیستم عاملت پرید؟» و زد زیر خنده. «حالا چته؟ چرا جواب نمیدی؟ طوری نشده که.» خودش را روی کاناپه نزدیک در انداخت، جورابهایش را درآورد و به سمت در پرت کرد. «دیوونه». موبایلش را از جیب درآورد و دکمه­اش را زد. «سلام عزیزم. تو هنوز نخوابیدی؟... ترس نداره که برق ما هم رفته... خوب یه شمع روشن کن... خوب اونم مثل این دوست پسرش دیوونه­اس. تو نگران نباش، یه کم دیگه برق میاد. برو یه کم دراز بکش، شاید خوابت رفت.»

روی کاناپه، در تاریکی مطلق خانه، چشمانش را بسته بود و کم­کم داشت به خواب می­رفت که صدای زنگ آیفون خوابش را پراند. «بله؟... چی؟ حیاط خلوت؟ حامد؟... به اورژانس زنگ زدین؟...» با عجله از جا بلند شد، کفش­هایش را پوشید و از در آپارتمان خارج شد.
+ نوشته شده در  2008/7/5ساعت 9:54 AM  توسط کیمی  | 

از قدیم گفتند «قافیه که تنگ آید /// شاعر به جفنگ آید»

و این مثل در مورد وضعیت فعلی من کاملا صدق می­کند. خودم هم در عجب­ام که چطور بلاگ من که اسمش «گوشه­ها» گذاشته شده و قرار بوده به اصطلاح محل دردو دل­های شخصی من باشد، به وضعیتی رسیده که به مسائل اجتماعی و درج اخبار کشیده شده.

با این همه، کاری نمی­شود کرد. همه اینها ریشه در کم همتی و کم کاری اینجانب دارد. اگرچه درج مطلب خبری هم در یک بلاگ اینترنتی خالی از لطف نیست. اما من به خاطر اینکه از روال خودم تخطی می­کنم از خودم معذرت می­خواهم. به امید اینکه روزی جبران شود.

به هر جهت، حتما همه دوستان عزیز تهرانی با مسئله قطع برق روبرو بوده­اند. فرقی نمی­کند، مستقیم یا غیر مستقیم این مسئله­ای است که این روزها به عنوان شق دیگری از مشکلات و نابسامانی­های زمانه، با همه مردم دست به گریبان شده است. دوستان عزیز استهظار دارند که برنامه زمان­بندی قطع برق تهران در تیر ماه امسال از سوی وزارت نیرو منتشر شده است. و در این صورت، می­توان امیدوار بود که قطعی برق خانه­مان دیگر هردمبیل و مثل شهرهای بی­صاحب نخواهد بود. اما در این راستا نکاتی قابل توجه است:

اول اینکه پورتال خبری خود وزارت نیرو نه تنها چنین جدولی را ارائه نکرده بلکه اصلا همچین سایتی وجود خارجی ندارد. جدول زمان­بندی مذکور توسط بعضی از وبسایت­های خبری مانند «فارس» ارائه شده است. یعنی در اصل سایت پورتال وزارت نیرو اصلا امکاناتی ندارد. چه اینکه اعلام چنین خبر مهمی بخواهد جزء امکانات این سایت باشد.

دوم به لطف و کرم پورتال وزارت نیرو که از امکانات کافی و وافی در مورد اطلاع رسانی به مردم عزیز برخوردار است و هیچ کم و کسری ندارد، هر شهروند تهرانی به راحتی و با استفاده از یک نقشه پویا که توسط این پورتال بسیار بزرگ در اختیار قرار می­گیرد، محل زندگی خود را پیدا کرده و به راحتی از زمان قطعی برق خود مطلع شود.

(نگران نباشید، دیوانه نشده­ام. خودم بهتر از شما می­دانم که اینجا ایران اسلامی است و دادن چنین امکاناتی از سوی مسئولین به مردم فقط در خواب اتفاق می­افتد. از گفتن این نکته فقط قصد مزاح داشتم. شاید کمی با هم بخندیم...)

سوم لینک خبر سایت «فارس» را برای دوستانی که می­خواهند جدول خاموشی تهران را مشاهده کنند قرار می­دهم. اگرچه به نظر اینجانب این جدول سندیت ندارد:

         http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8704010312

چهارم به نقل از سایت خبری وزارت نیرو: http://news.moe.org.ir

     «مديرعامل شركت توزيع نيروي برق تهران بزرگ از اجراي طرح سراسري صرفه جويي در مصرف برق پايتخت در خردادماه جاري خبر داد. سعيد مهذب ترابي روزيكشنبه در گفت وگو با خبرنگار ايرنا اظهارداشت: اين طرح با هدف جلوگيري از خاموشي‌هاي احتمالي پايتخت در فصل تابستان و با الگوگيري از تجارب كشورهاي اروپايي اجرا مي‌شود. وي تصريح كرد: بر اساس اين طرح، ۲۷خردادماه به عنوان روز صرفه جويي در مصرف برق اعلام شده و طي اين روز در ساعت ۲۱طرح سراسري صرفه جويي در مصرف برق با خاموش كردن يك لامپ ۱۰۰واتي از سوي شهروندان اجرا خواهد شد.»

 

در پایان این پست جا دارد که از مسئولین محترم وزرات نیرو به خاطر سوختن یخچال خانه­ام و همچنین نیم­سوز شدن شارژر لپ­تاپ­ام تشکر و قدر دانی کنم. اگر قطع برق­های ناگهانی خرداد ماه نبود به هیچ وجه این دو فاجعه مهم اتفاق نمی­افتاد.

+ نوشته شده در  2008/6/22ساعت 8:21 PM  توسط کیمی  | 

اين دوستان ما که ادعايشان در دوستي و ياري روزي کون خر را پاره کرده بود، الان نه تنها سراغي از ما نمي­گيرند بلکه حتي در ياهو مسنجر ما را مي­بينند و رويشان را بر مي­گردانند که مبادا وقت با ارزششان براي من بي­ارزش تلف نشود.

با وجود چنين کساني ديگر حرفي براي گفتن در اين وبلاگ باقي نمي­ماند. شايد بهتر باشد که درش را گل بگيرم و بروم دنبال غازچراني. خيلي جالب است! حتي يک نفر سري به اينجا نمي­زند. البته به جز عزيزترينم که حتي اگر پست خالي هم بزنم هم سر مي­زند و نظر لطفش را دريغ نمي­کند. اما واقعا بايد ناله کرد و فغان سر داد.

چيزي به ذهنم نمي­رسد الا اين شعر زيبا که نمي­دانم از کيست و فقط مي­دانم که کاملا گوياي احوال من در اين لحظات است.

گردي از راهي نمي­خيزد سواران را چه شد

مرده اند از بيم ياران نامداران را چه شد

جز صداي جغدها چيزي نمي­آيد به گوش

قمريان آخر کجا رفتند ساران را چه شد

 

از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت

بلبلان قرقاولان کبکان هزاران را چه شد

دور تا دور من از دشمن سياهي مي­زند

دوستان ما کجا رفتند ياران را چه شد

 

هرکجا سوز زمستان است و تاراج خزان

روح تابستان و ابر نوبهاران را چه شد

زير سم  لشگر ضحاک پشت من شکست

کاوه لشگر شکن کو شهسواران را چه شد

 

لشکر توران به قلب سرزمين ما رسيد

رستم و گودرز کو اسفندياران را چه شد

خشکسالي در زمين بيداد و غوغا مي­کند

بخشش هفت آسمان کو باد و باران را چه شد

+ نوشته شده در  2008/6/9ساعت 2:15 AM  توسط کیمی  | 

 
Nuclear Blast