|
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس
|
یه روز گرم تابستون بود. تو کتابخونه دانشکده فنی و مهندسی مرکز نشسته بودم داشتم یه چیزی می نوشتم. یه دفه تو پیغام دادی. نمیشناختمت. بهت زنگ زدم.
یه روز گرم تابستون بود که دیدمت. خودت سفید , ماشینت سفید , لباست سفید , خنده هات سفید حتی دلت هم سفید. ذهنت سفید.
یه روز گرم تابستون بود که بوسیدمت. لبهات گرم , بدنت گرم , نگاهت گرم , بوسه هات گرم حتی قلبت هم گرم. عشقت گرم.
یه روز سرد پاییز ... خبری نشد.
یکی از روزهای نیمه گرم پاییز , اوائل مهر ماه , اول برگ ریزان بود. بی اراده بودم. بی اختیار دست به ذغال بردم. ایده ای نداشتم. همه جرغه ها زده شده بود و همه ایده ها پیاده. کاغذ و مداد و دستمال و پاک کنم را برداشتم و گوشه بالکن خزیدم. سیگار آتش زدم و شروع کردم به فکر کردن. با یک دست مداد و سیگار را داشتم و با دست دیگر زیر دستی. همینطور سیگار به دست و گوژپشت وار به خلصه رفتم. زیر شعله های تیز خورشید که انگار به مغزم می نشست و مثال تیغه های بلند نگاه تو آزارم می داد. چند ساعت به همان حالت خشک بودم معلوم نبود اما بیدار که شدم هوا خنک شده بود. بدنم درد می کرد و گردنم نمی چرخید. به اندک حرکتی تمام خاکستر سیگار روی پیرهنم ریخت. یک لحظه چهره تو جلو چشمانم نقش بست. با لبها و چشمان باز. گرمی نگاهت به جانم نشست و سردی غروب را شکست. به بالای ساختمان بلندی که روبریم بود خیره شدم. اثری از آنتن بلند مخابرات که همیشه نوک آن چراغ قرمزی چشمک می زد نمی دیدم. چشمانم می سوخت. قرمزی چشمانم را احساس می کردم. از همه بیشتر گرمی وجود را. باد گرمی از اطراف می وزید. لرز کرده بودم اما گرمی باد را احساس می کردم. آب دهانم را فرو بردم. داغ بود. به زحمت دستم را بالا بردم و عرق پیشانی ام را پاک کردم. داغ بود. سنگهای کف بالکن را با پا لمس کردم. داغ بود. همه چیز داغ بود. گردنم نمی چرخید ولی خدا را شکر دستانم کار می کرد. طرحی کشیدم و آرام پاک کردم. لحظه ای احساس کردم که نوک انگشتم ذغال قرمز رنگی شده و روی کاغذ می غلتد. شروع کرد به حرکات موزون و متناسب. روی کاغذ بالا و پایین و چپ و راست می رفت. به چشم به هم زدنی تصویری خلق کرد زیبا تر از تصور. زبانه های آتش از پس و پیش تصویر بالا می رفت و سرخی لبانش چشم را می آزرد. نگاه گرمی داشت ولی خون کمرنگی جلو چشمانش را گرفته بود. دندانهایش از پس لب ها پیدا بود و زبان تلخش به سقف دهانش چسبیده بود. پرسیدم:" تشنه ای؟" چشمانش تیره و تار شد. خورشید سفید بالا آمده بود و نقره افشانی می کرد. اما نقره هایش داغ بود. تیغه هایش را پنهان کرده بود تا کسی فرار نکند. نا گاه تیغه ای بر کشید و سر از تنم جدا کرد. خون تمام بالکن را فرا گرفت. داغ بود. چشمانم باز مانده بود و حالا قرمزیش را می دیدم. در یک لحظه دستم هم به گوشه ای پرت شد. در حالی که هنوز فیلتر سیگار بین انگشتانش بود بخار شد. داغ بود. داغی بخارش به شدت به صورتم کوبید و بوی تعفن دماغم را زد. حالت تحوع پیدا کرده بودم و مرتب آب دهانم را بیرون می انداختم. چیزی گلویم را می فشرد. احساس می کردم که از فرط گرما بخار شده ام. بالا رفتم. بالا تر. و از آن بالا بالکن پر از خون و تصویر غریق را می دیدم. همه چیز داغ بود. دستم را به آنتن مخابرات گرفتم تا بالا تر نروم اما دستم جا ماند. چشمان بحت زده تو بود که بر روی صورتم نقش بسته بود. و آنچه در دست داشتم قلب سرد تو بود که می تپید. آنطرف تر کلاغی بر سر تصویر بی جان تو نشسته بود و به چشمانش نوک می زد.
می تونی همین الان این متن رو پاره کنی و بریزی دور. می تونی به حرفام گوش نکنی و چندتا بد و بیراهم تو دلت بگی , یا گوش کنی و لی یه گوشت در باشه و یکیش دروازه. ولی این روی حقیقتی که می خوام بهش اشاره کنم هیچ تاثیری نداره. تنها چیزی که این وسط مهمه خود منم. منم که فکر می کنم , خیالبافی می کنم , نقشه می کشم , عمل می کنم , پیروز می شم. منم که همه این ماجراها رو به وجود میارم. توی همه اینها یه من وجود داره که علاقه مند می شه , رابطه برقرار می کنه , درخواست می ده و بعدشم بی محلی می کنه و سگ هم حسابت نمی کنه. ولی تو هیچی نیستی. یه ناظر لخت. یه چیزی که در جهت جریان آب شنا می کنه. نه شنا نمی کنه , خودش رو ول می کنه تا آب ببردش. حالا اون روبرو ممکنه که دریا باشه یا یه آبشار بلند , یا شایدم باطلاق. خیلی طول می کشه تا حرفای من رو بفهمی , خیلی. فکر می کنی که بزرگ شدی و دیگه اشتباهات گذشته رو تکرار نمی کنی. ولی هنوز مفهوم زندگی رو نفهمیدی. یه کم به دور و برت نگاه کن. ببین با چی پرش کردی. چطوری دور خودت رو الکی شلوغ کردی. توی یه مشت چیز بی ارزش خودت رو غرق کردی. یه گوشت رو کردی در و یکی دیگش رو دروازه. حوصله هم که نداری.
اما من نمی خوام از تو حرف بزنم. می خوام از خودم حرف بزنم. از موجود بی همتا و با عظمت و بی پایانی به اسم من. من یعنی یگانه , یعنی پاک , یعنی پر شرو شور , یعنی کوه و دریا و رود. و تو یعنی شش میلیارد بشر بی ارزش و کوچک. من یعنی استعداد , هنر , علم , تکنولوژی , فرهنگ , شعور. و تو یعنی شش میلیارد عمله بی شعور و نفهم. من کسیه که دست به هر چیزی بزنه تبدیل به طلا می کندش. هر چیزی که بخواد بوجود میاره. تو یعنی عدم , چیزی که شاید من اونو بوجدو بیاره. من هر کاری دلش بخواد می کنه. مشروط می شه , اخراج می شه, شاگرد اول می شه , پولدار می شه و یا بد بخت می شه. فقط کافیه دلش بخواد. تو … هِ هِ … تو که دل نداره , اصلا وجود نداره. تو فقط یه مفهوم پوچ و انتزاعیه. هر لحظه شکل و رنگ و جنسش تغییر می کنه. گاهی اوقات می شه کامپیوتر من , گاهی دوست پسر (دختر) من , گاهی بابا یا مامان و گاهی هم استاد من ولی , به هر حال تو هیچ اهمیتی نداری. فقط یه وسیله هستی که من باهاش به یه هدفی برسم و بعدشم مثل یه وسیله به درد نخور و از کار افتاده پرتت کنم تو سطل زباله تا وقتی که دوباره به یه دردی بخوری. توی این مدت هم حتی اگه صد بار تیکه تیکه بشی امکان نداره من توجهی بهت بکنم.
حالا بیا و یه کم منطقی فکر کن. حرفای دیگران رو کنار بذار و بدون پیش زمینه و پیش داوری به موضوع فکر کن. تصور کن من با این همه ابهت با این همه عظمت , تو با این همه کوچکی , با این همه ضعف , اون موقع دیگه ما چه مفهومی پیدا می کنه؟ ما یعنی من با تو , یعنی همه چیز به اضافه هیچ چیز , میشه همه چیز. یعنی همون من. می بینی که فرقی نکرد. در این صورت همه عباراتی که یه جوری از ما سرچشمه می گیره و به ما بستگی پیدا می کنه مزخرف و پوچ و بی ارزش میشه. مثل رابطه ما , دوستی ما , برخورد ما و ... . همه چیزهایی که بین من و تو تعریف میشه. همه چیزهایی که دوتا سر داره. یه سرش میشه من و سر دیگش تو. یعنی همه چیز و هیچ چیز. چه معنی میده؟ به نظر من اگه چیزی هم بین من و تو باشه مثل یه رابطه یه طرفه می مونه , یعنی فقط یه سر داره که منم. تو که مفهومی نداره. رابطه بین من و تو یه طرفس. دوستی من و تو یه طرفس. چیزی واسه تو نداره. و خوب بازم میشه مثل اینکه کلمه "بین" توی این عبارات هجو و زاید باشه. و بعدش هر اتفاقی که بین من و تو میفته چون اصلا "بین" وجود نداره انگار که اون اتفاق نیفتاده.
نمی خواد چیزی بگی. حتی فکر هم نکن. فقط سعی کن درصد کمی از حرفام رو بفهمی. واسه من که فرقی نمی کنه. واسه خودت می گم. اینطور توی توهم باقی نمون. اگه قرار باشه که یه روز من با این همه بزرگی سرم رو جلو تو پایین بیارم دنیا باید زیر و رو بشه. اگر هم روزی دیدی که کسی یا چیزی واسم اهمیت پیدا کرده و داره یه جوری خودش رو به عظمت و یگانگی من نزدیک می کنه فکر و خیال مسخره به سرت نزنه. مطمئن باش که اونم فقط یه وسیله ست. یه چیزی که می خواد به یه دردی بخوره و بعدشم دور انداخته می شه. درست مثل تو. تازه تو خیلی از من استفاده بردی. خساب کردی چند بار به اسم صدات کردم؟ چند تا لبخند واست زدم؟ چند بار خیره نگاهت کردم؟ تازه اینا همش واسه تو محسوسه. تو به هیچ وجه نمی تونی اون عظمت و وجود بی پایانی رو که برای زمان کوتاهی باهاش مجاور بودی درک کنی. همه اینها کلی خرج داشت که باهات حساب نکردم. اگرچه تو حساب کتاب هم سرت نمی شه. اگه هم بشه چیزی نداری که بخوای باهاش تصفیه حساب کنی. سر تا پای وجودت به یه اشاره بنده. یه تو هستی که خالی و بی محتواست. یه تو که من خلقش کرده و حالا هم داره نابودش می کنه.
دیگه حرفام تموم شد. حالا می تونی کاغذ رو پاره کنی و بریزی دور. بهت می گم چون می دونم حتی انقدر هم از خودت اراده نداری که در مورد این موضوع تصمیم بگیری. باید بهت دیکته کرد.