تبليغاتX
گوشه ها
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس

نظر به آخرین کامنتی که به آخرین پست اینجانب داده شده می خواستم توضیح کوتاهی بدهم. قبل از هر سخنی مناسب دیدم که متن کامنت داده شده را با هم مرور کنیم. دقت کنید نکات جالبی در این کامنت هست که بعضا در مورد همه ما یاد آور حس مشترکی هست.

 

"تغییر .... عمدتا آدم نیاز به تغییر نداره. تغییر سخته، خطرناکه و غیر قابل کنترل. اصولا هیچ تضمینی نیست که بعد از تغییر اصلا اهمیتی برای موضوعی که به خاطرش تغییر کردی قائل باشی. برای رسیدن به یه امر بیرونی -هرچی- راه مطمئن تر تلاش و جون کندنه نه تغییر"

 

نظرتون چیه؟ فکر نمی کنم هیچ کس با مطالب عنوان شده مشکلی داشته باشه و یا اینکه حتی مخالف باشه. همه ما می دونیم که تغییر چیز زیاد خوبی نیست. تا یه زمانی , یعنی تا یه سنی آدم مرتب تغییر می کنه و بعد از اون دیگه از تغییر می ترسه. حالا من دوست دارم که چند تا از کلمه های استفاده شده در کامنت بالا رو خیلی تصادفی انتخاب کنم و یه کمی با هم روشون فکر کنیم. مثلا کلمات "سخته" , "خطرناکه" و "غیرقابل کنترل" . خیلی تصادفی .... ببینید اصلا نیازی به چشم بستن و انگشت گذاشتن نیست. چرا که در کل متن این سه تا کلمه به شدت خودنمایی می کنند.

یادم میاد یه دوستی داشتم (جنسیتش مهم نیست. مهم اینه که در نقش دوست دخترم بود) که خیلی دوستش داشتم. یعنی از بس که این بشر ناز داشت من می مردم واسش. بعد از سر ناز کردن و ظریف بازی همیشه امثال این سه تا کلمه ورد زبونش بود. می گفتم " عزیزم بریم سینما." می گفت " سخته . دوره" می گفتم " عزیزم بیا سکس کنیم." می گفت "غیر قابل کنترله. خطرناکه." و ووو

حالا فکر کنم سوالتون رو مبنی بر "عجب تصادفی ؟؟!!!!! باورم نمی شه به تصادف هر سه این کلمه ها انتخاب شده باشن." , جواب داده باشم. خوتون هم یه خرده فکر کنید به این نتیجه می رسید که این سه تا کلمه معنیش چیه. حالا فرقی نمی کنه دختر بوده باشه یا پسر به نظر من با گفتن این سه تا کلمه طرف خیلی ناز داشته فقط کسی نیست نازشو بخره. شما نظر دیگه ای دارین؟

اما از این بحث ها که بگذریم یادم میاد که چند وقت پیش یکی از دوستام حرف خیلی جالبی راجع به کامنت گذاشتن توی وبلاگها می زد. من به نظرم رسید که کمی به بحث ما مربوط می شه. واسه همین خواستم که اون رو هم (البته با اجازه صاحبش) اینجا بیارم. دوستم این جملات رو با عصبانیت گفت که:

 

"بعضی ها وبلاگ نمی نویسند در عوض عقده های وبلاگ نویسیشون رو تو کامنت گذاشتن ارضا می کنن.

در حقیقت تو کامنتهای دیگران وبلاگ می نویسند.

این درحالت کلی مشکلی نداره، اما عیب کار از اونجا شروع می شه که کامنتهای نا مربوط می ذارن.

در حقیقت پست قبلیشون رو که تو دلشون قلنبه شده پست می کنند.

مثلا یه فلسفه ای (تخمی یا غیر تخمی) در مورد "فلان چیز"[1] دارند ، تا یه کلمه ازاون تو پست ملت می بینند سریع تو بخش کامنت ها پستشون رو در وکنند. حالا کاری ندارند که اون پست در مورد حرکت جوهری تو فلسفه ملا صدراست یا تغییر خمیر نون در اثر فعالیت باکتریها.

آدمان دیگه (آدمها هستند دیگر). همه جور چیزی توشون پیدا می شه. "


[1] این رو خودم عوضش کردم چون ممکن بود خون به پا بشه

+ نوشته شده در  2005/12/4ساعت 12:48 PM  توسط کیمی  | 

اگر نظري اجمالي داشته باشيم بر سير زندگي افرادي که وارد سيستم هاي شاخه اي مي شوند, از شروع فعاليت تا زماني که به دلايل مختلف يا دست از فعاليت مي کشند يا به باز نشستگي مي رسند, تحقيقا افراد در دو گروه قرار مي گيرند. آنهايي که تغييرات عمده اي در زندگيشان صورت گرفته و افرادي که تغيير آنچناني در زندگيشان صورت نگرفته است. با يک آمار گيري ساده يه اين حقيقت پي مي بريم که, آنهايي که به واسطه انجام اين تجارت تغييرات عمده اي در زندگي خود صورت داده اند عمدتا از تجارت خود راضي هستند و به سود رسيده اند اما آنهايي که حاضر نشده اند تغييرات عمده اي را در زندگي خود متحمل شوند عمدتا به سود نرسيده اند و از کاري که انجام داده اند ناراضي اند.  حتي خيلي از افراد پس از مدت زماني انجام اين فعاليت به اين نتيجه مي رسند که وقت خودشان را تلف کرده اند و احساس پشيماني شديدي مي کنند و در زمانهاي پس از توقف فعاليت خود حتي از اينکه بحثي مربوط به اين موضوع در حضورشان مطرح شود ابراز انزجار و تعصب مي کنند. جالب اينجاست که بعضي از اين افراد ديده شده اند که در خفا به کررات بر سر جلسات پرزنت نت ورک هاي مخلف حاضر شده اند و هنوز هم مي شوند. اگر شما مايل باشيد مي توانيد آنها را به جلسه پرزنت نت ورک خود دعوت کنيد[i]. اما صحبت از تغييرات عمده به ميان آمد. مسئله اصلي در اينجا تغييرات مي باشد و اينکه اصلا آيا يک فرد به تغييرات نياز دارد يا خير. اين تغييرات به چه صورت بايد باشد؟ در چه مدت زماني بايد صورت بگيرد و بيشتر در چه زمينه هايي بايد باشد.

 

***

 

خوب, ممکن است که شما خواننده عزيز با ديد خنده و يا تمسخر به اين موضوع نگاه کنيد. و يا ممکن است که همين الان اين صفحه را ببنديد و ديگر حتي سراغ اين وبلاگ را نگيريد. اما به هيچ وجه از شر نت ورکرهايي که در اطراف شما پرسه مي زنند و از ديدگاه شما مانند گرگهاي گرسنه منتظر فرصتي هستند که شما را به دام بيندازند در امان نخواهيد بود. و بالاخره روزي از روزها شما هم دچار وسوسه شيطان شده حد اقل به خاطر ارضاء حس کنجکاوي خويش هم که شده دستي به پياله مي زنيد و جرئه اي از اين جام وسوسه و نيرنگ را مي نوشيد.آن زمان است که کم کم به خاطر سرمايه هنگفتي که از کف داده ايد اين حرفها برايتان پر اهميت مي شود. به اميد ديدار در آن روز.

و در چنين لحظه اي بود که آدم سيب سرخ ممنوعه را خورد و آنگاه از بهشت رانده شد و به زمين فرستاده شد تا به خودسازي بپردازد شايد در روز رستاخيز دوباره به بهشت بازگردد.

بد نيست بحثي راجع به ايدئو لوژي داشته باشيم. شايد براي ادامه مطلب مفيد باشد... .



[i] برای کسب اطلاعات بیشتر با 118 تماس بگیرید.

+ نوشته شده در  2005/12/1ساعت 1:0 AM  توسط کیمی  | 

می خوام راجع به یه موضوع داغ و جذاب که تقریبا عده زیادی از جوون ها رو دور خودش جمع کرده صحبت کنم. حتما تا به حال سرو کارتون با تجارتهای شاخه ای افتاده. یه چیزایی مثل گلد کوئست و ... . خوب باید اعتراف کنم که درست حدس زدین. شما آدم خیلی باهوشی هستین. درسته! من می خوام شما رو ببرم و پرزنت کنم. و بعدش هم 6 ماه تموم پیگیری کنم و خلاصه به انواع و اقصام روشها دست بزنم تا شما رو بکشونم تو زیر شاخه خودم. تازه تصمیم دارم که شما رو هم وادار کنم که دقیقا همین کار رو بکنید. و از همه بد تر اینکه باید به این کارها به این دید نگاه کنید که "من اعتقاد دارم که کاری که می کنم خیلی باحاله و دوست دارم که دوستام رو هم بیارم با خودم کار کنن و ..." . خوب نظرتون چیه؟ موافقید که بریم سر جلسه پرزنت؟ ببینم, با خاموش کردن موبایلتون که مشکلی ندارین؟ از پول خوشتون میاد؟ دوست دارین یه شبه ره صد ساله (شایدم نود ساله)[i] برید؟ باورتون میشه؟ همین ممد ما, تا دیروز سوار گاری میشد. الان رفته یه تویوتا کمری خریده. عباس آقا ساقی! که همش با یه دوچرخه چینی سه اژدها این طرف و اون طرف می رفت, ماکسیما خریده. ببین پس میشه. کافیه که آدم بخواد. ببین , تا کی میخوای توی این وضع اسفناک غوطه بخوری و فکر صاف کردن بدهی هات باشی. زندگیت شده بدهی های خورده ریز به بقال و چقال و ... . دلت نمی خواد هر سال بری مسافرت؟ دلت نمی خواد راحت زندگی کنی؟ دوست نداری اگه توی یه مغازه یه چیزی دیدی مجبور نشی چون پولشو نداری ازش خوشت نیاد؟ چی؟!! هههه.... ببین وقتی آدم بخواد یه کاری انجام بده اول باید یادش بگیره. الان که تو وارد می شی هیچی از اصول کار بلد نیستی. من وظیفه دارم که یادت بدم و باهات کار کنم و کمکت کنم تا کار رو خوب یاد بگیری. تو نمی دونی وقتی ما می گیم ساپورت معنیش چیه که. ببین اصلا اوائلش اصلا نمی فهمی که چطور می گذره. چی؟مشکلت با اوردن آدمای دیگس؟ ای بابا این چه حرفیه؟ تو بیا سرعت رشد رو ببین خودت گوشی دستت میاد. باورت نمی شه. الان روزی 60-70 تا ورودی فقط داره توی دفتر ما می خوره. اصلا وحشتناکه! من مطمئنم که تو توی این یه مورد مشکل نداری. بعدشم فوقش نتونستی بیاری. خوب من که بالا دستتم به سود خودم نیگاه می کنم واست میارم دیگه. تو فقط بیا بقیش با من. ببین این کار برعکس همه کارا یه کار کاملا آزاده. مثلا بعضی از جلسات کاری تو طبیعت برگذار میشه. باورت میشه؟ جلسه کاری تو کوه مثلا. خیلی کار مرفه و با حالیه. تازه می دونی در حین کار چقد دوستای جدید پیدا می کنی؟ خود این می دونی چه مزیت بزرگیه؟ ...



[i] اشاره به هر دوی "یک شب" و "صد سال"... نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  2005/12/1ساعت 0:41 AM  توسط کیمی  | 

لطفا با صدای بچه گونه بخوانید...

 

یه روز سرد تابستون یه گنجیشک کوچولوی ناز که تازه به دنیا اومده بود و هنوز پرواز کردن بلد نبود, مامانش رفته بود که واشس دونه بیاره. گنجیشک کوچولو حوصلش سر رفته بود. اومد لب بالکن لونشون که اینور و اونور رو نیگاه کنه و منتظر مامانش باشه. یه دفعه حواسش پرت شد, پاش لیز خورد و از اون بالا افتاد پایین درخت. به خواست خدا و امام زمان (عج) و با دعای رهبر عزیز انقلاب امام خامنه ای زیاد طوریش نشد. فقط یه خورده پای کوچولوش درد گرفت. همینطوری که پاش درد می کرد شروع کرد به جیک جیک کردن و کمک خواستن.

"جیک جیک جیک جیک جیک کمک کمک جیک جیک جیک جیک جیک..."

اونطرف تر آقا گاوه داشت رد می شد. سرش رو مثل گاو انداخته بود پایین ما ما کنان داشت می رفت سمت خونش. یه دفعه دید که صدای جیک جیک و کمک میاد. آروم آروم اومد تا رسید بالای سر گنجیشک کوچولو. یه نگاه به بالای درخت انداخت و خونه گنجیشک کوچولو رو که دید فهمید که جریان از چه قراره. به خودش گفت: "من که نمی تونم به این کوچولو کمکی بکنم حد اقل یه کاری کنم گرم بمونه و سرما نخوره." آخی ... بیچاره آقا گاو مهربون و خوشقلب. خیلی دلش می خواست به کوچولوی قصه ما کمک بکنه اما حیف که نمی تونست کاری بکنه. واسه همین به خاطر اینکه گنجیشک کوچولو سردش نشه و سرما نخوره یه تاپاله۱ گرم بزرگ انداخت تو سر گنجیشک کوچولو و رفت.

گنجیشک کوچولو به خودش گفت: "عجب آدمی بودااا عوض اینکه به من کمک کنه رید بهم رفت. واقعا که..." و دوباره شروع کرد به جیک جیک کردن و کمک خواستن.

"جیک جیک جیک جیک جیک کمک کمک جیک جیک جیک جیک جیک..."

یه کم که گذشت آقا روباهه بد جنس دم قرمزی که داشت از اون حوالی رد می شد و از صبح تا حالا هم هیچی نخورده بود صدای کمک خواستن گنجیشک کوچولو رو شنید. اومد بالای سرش. یه فکری کرد و ...

آقا روباهه بد جنس دم قرمزی که خیلی حقه باز و چرب زبون بود, گنجیشک کوچولوی قصه ما رو از توی کثافتا بیرون اورد. حسابی تمیزش کرد و بعدش....

خوردش....

 

 

پایان



۱پقر, گه گاو

+ نوشته شده در  2005/11/30ساعت 5:9 PM  توسط کیمی  | 

 
Nuclear Blast