|
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس
|
با سلام. باید خدمت دوستان عزیز بگم که پست قبلی که مربوط به یکی از دوستای مشهور خودمون بود از وبلاگ برداشته شد. دلیلش رو نپرسید چون گفته نمی شه. فقط همین رو بگم که به دلایل امنیتی و تشکیلاتی اون پست رو برداشتم و دیگه هم سوال نکنید.
{{من آدم خشنی هستم مراقب خودتون باشید.}}
اما به عنوان یه جوابیه غراء برای دوست خوبم پسر رودخانه وحشی که گفته بود وبلاگم شده محل عبور مرور جک جواد ها باید بگم که :«داداسسسس ... ما خودمون لوتی هستیم. بسسسه پایین هستیم مراممون بالاس. همه بسسسه پایینا هم که من چوکککرشون هستم قدمسون سر چسم. حرفیه؟؟؟»
وقتی کاری را برای بار اول انجام می دی, ممکنه خیلی با هوش باشی و خیلی خوب انجامش بدی اما, مطمئنا دفعات بعدی اونو بهتر انجام می دی. اما وقتی دوتا کار داری که انجام بدی همیشه دومی رو دودر کن. حتی اگه اولی بعد از دومی پیش بیاد.
این داستان یه آدمه که دوتا کار همزمان واسش پیش اومد و اشتباه بزرگی کرد چون دومی رو انجام داد و اولی رو دودر کرد و در نتیجه پشیمون شد. مشکلی این بود که دومی زود تر از اولی پیش اومده بود. اما آخه چطور ممکنه که دومی زودتر از اولی بوده باشه. خوب مسئله اصلی اینجا اولویته. وقتی ما نتونیم اولویت کارهایی رو که برامون پیش میاد بسنجیم اون موقع دومی رو به جای اولی انجام می دیم.
آدم قصه ما کار دوم رو انجام داد و تجربه خیلی خوبی کسب کرد در واقع با یه کار جدید آشنا شد اما کار اولش رو نا تموم گذاشت و این یعنی نشناختن اولویت ها. ساعت 5:30 عصر می خواست بره سراغ یه کاری. از روز قبل برای این کار برنامه ریزی کرده بود. واسش خیلی مهم بود چون یه تجربه جدید واسش در بر داشت. به خاطر اینکه خیلی هیجان زده بود ساعت 3 خودش رو رسوند خونه. حمام کرد و ریشش رو هم تراشید. تا ماسک روی صورت رو بشوره و مو هاش رو ژل بزنه چند تا کار دیگه هم کرد. چند تا تلفن کرد و چند تا کار ردیف کرد. سر ساعت 4:35 از خونه زد بیرون. به سرعت راه می رفت و مصمم بود. یه دفعه یه کار دیگه واسش پیش اومد. کاری که از کار قبلی مهم تر بود. احتمال می داد که پیش بیاد اما مطمئن نبود. واسه همین کار اولی رو ست کرده بود.
حالا از اینجا به بعد به کاری که تازه پیش اومده می گیم کار اول و به کاری که ساعت 5:30 بود می گیم کار دوم. خوب دوستمون کار اول رو دودر کرد و به کار دوم رسید. اما غافل از اینکه کار دوم نه نتها هیچی واسش نداشت و فقط در حد یه تجربه جدید باقی موند بلکه کار اول رو هم که خیلی مهم بود کنسل کرد و رفت تا دفعه دیگه که دوباره از این کارا واسش پیش بیاد. چه می شه کرد آدم اولویت شناسی بلد نباشه همین می شه دیگه.
اینجاس که می گن:
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
قصه از یک روز خنک پاییزی شروع شد. اوائل پاییز بود. برگهای رو درخت نفس های آخر رو می کشیدند. هوا خیلی متغییر بود و مرتب سرد و گرم می شد. یکی از شبها بارون شدیدی اومد. تا حدود ساعت 2 بعد از نصف شب رعد و برق بیداد می کرد. توی رخت خوابش دراز کشیده بود و داشت سعی می کرد که با اون سر و صدا ها بخوابه. آخه فردا صبح زود باید بیدار می شد. تازه چشماش سنگین شده بود که , صدای تلفن همراهش اونو از جا پروند. پیغام کوتاه بود. یعنی این موقع شب کی می تونست باشه؟ ...
همه جریانات حدود شش ماه طول کشید. و بعد از شش ماه دیگه همه چیز تموم شده به نظر می رسید. دیگه نه اثری از پیغامهای کوتاه شبانه بود و نه صحبتهای طولانی تلفنی بعد از نیمه شب. یه نفر اومد و بعد از مدتی رفت. اما توی مدت بودنش اتفاقات جالبی برام افتاد. خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها هم یاد دادم.
رابطه اینجوری شروع شد که برای صحبت در مورد یه موضوع کاری با هم تلفنی صحبت کردیم. بعد همدیگه رو دیدیم. شبی که به بهونه ترس از رعد و برق بعد از یک ماه بی خبری یه هو بهم پیغام زد واقعا فکر کردم که به خاطر ترسش ازم خبر گرفته. اما درست نبود چرا که اون دنبال یه نفر می گشت. بعد از اون شب رابطه از هم گسیخته ما دوباره شکل گرفت. دوباره زمام پیدا کرد و ایندفعه به صورت یه رابطه هدفدار و جدی خودشو نشون داد. از ظاهرش که اینطوری به نظر می رسید. توی مدت شش ماه شاید ششصد بار همدیگه رو دیدیم. شصت بار با هم قهر کردیم و آشتی کردیم. و شش بار کنار هم خوابیدیم. کنار هم خوابیدنی که واقعا خنده دار و پر معنی بود. چرا که سکس نداشت. خنده داره نه؟ وقتی باهاش خداحافظی کردم تصورم این بود که اینم مثل هر رابطه دیگه ای که یه روز شروع می شه و یه روز هم تموم می شه, امروز داره تموم می شه. اما اینجاش رو دیگه نخونده بودم که آدمی که باهاش طرف هستم با بقیه فرق داره.
از دستش خلاص بودم تا دیشب. دیشب که دوباره به بهونه اینکه خوابم نمی بره و جن و پری می بینم بهم تلفن زد. بیچاره یه کم ترسوِِ . هنوز هم قبل از زنگ زدنش پیغام می ده. اما دیگه اینبار جوابشو ندادم. با اینکه دلم واسش تنگ شده بود اما خودم رو زدم به خواب. هر چی که زنگ زد بر نداشتم و خوابیدم. فردای اون شب یعنی همین امروز صبح اومد دم در خونه. سرش رو انداخت پایین و اومد بالا. گریه کنان جریان دیشب رو واسم تعریف کرد و بعدش خودش رو رها کرد تو بغلم. یه کم نازش کردم و بعدش کم کم کنار هم دراز کشیدیم و ... .

بعد از رفتنش ملحفه روی تخت رو بیرون کشیدم و با اسید توی وان خیس کردم اما هنوز لک خون از روش پاک نشده.
به امواج خیره گشت.
از فراز نیل پر کشید و بالاگرفت.
نفسش با نفس گرم آبگون دریا
آمیخته گشت و روحش به روح اله نیل
پیوست.
و اله نیل
این دختر پاک بی وسوسه را در ربود تا
روی لبه ای,
بغل چشمه ای,
بوسه ای بستاند از از
آن لبان آتشین بی پایان.
دختر نیل
زیبا و بی مرز بود.
و چون اشعه ای پرتو مهر خود را بر سر و روح می فشاند.
آه, گریه پایان نمی گیرد اگر نیلوفر به خاک بیفتد.