تبليغاتX
گوشه ها
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس

شبی که برف آمد, ملکه برفی که به خواب فرو رفته بود, چشمانش را باز کرد. قصه های زیادی شنیده ام از آنچه می آمد و آنکه می رفت و لیک, کسی نیست که با من از رفتن و نرفتن سخن بگوید. گاهی فکر می کنم که خیلی تنها و بی کس شده ام. افکار بیهوده و پراکنده از تجاوز تا مسالحه. "خشونت ... نه!"..."ملایمت..."درست می شود, باید صبر کرد"... صبرم تمام شده بود و طاقتم طاق. نمی توانستم تحمل کنم. از دروغ و فساد و ریا خسته شده بودم. "دندانی که درد می کند را دور باید انداخت."

چند بار به خودم فرصت دادم تا مسائل را حل کند. اما از توانش خارج بود. هر چقدر سعی کرد, تلاش کرد, به آب و آتش زد, موفق نشد. تا آنجا که کار به سوختن و خورده شدن کشید و بعد... .

ترسی از فتنه و دعوا نداشتم اما حس ترحم و امید به آینده بهتر منصرفم می کرد. گاهی به این فکر می افتادم که تمام پل ها را خراب کنم و همه معابر را با خاک یکسان کنم. گاهی سعی می کردم با تجسس و پرس و جو به حقایق واقف شوم. اما نتیجه ای نبود جز پرده ای سیاه که انگار کیلو متر ها عمیق است و تا بی نهایت ادامه دارد. و پشت آن دختری نشسته که مرا با یک چشم می نگرد و دستانش به خون قلب یک کلاغ آغشته است. رنگ , رنگ , رنگ و باز هم رنگ. صورتی, سفید, قهوه ای, سیاه, کرمی, آبی, صورتی و باز هم صورتی. هر روز نه یک روز در میان صورتی. سر, تن, پا, لب, چشم, گونه, ناخن, کیف, کفش,... همه و همه صورتی. آب صورتی, هوا صورتی, زمین صورتی, خورشید و ماه و ابر و کوه و کلاغ, همه صورتی.

pink

اما جغد سفید بود. ملکه برفی که از خواب بیدار شد دست به صورت کودک یتیم کشید و یخ صورتش را باز کرد. قصه های زیادی از کودکان یتیم و بی سرپرست شنیده ام, اما کسی نیست مرا سرپناهی و یا سرپرستی. گاهی فکر می کردم که راهی که می روم درست است و ما به نتیجه می رسیم. تا اینکه یک روز, کلاغ به دیدنم آمد. از آن شب برایم تعریف کرد که او را به حمایت فرستادم تا پشتیبان باشد او را که من پشتیبان بودم. اما امشب کلاغ آمده است و دیگر نمانده. "پس تکلیف آن بی سرپناه بی سرپرست چه می شود؟ او را به حال خود رها نموده ای و آمده ای؟" –"او لایق من نبود. او قلب مرا فشرد و با خونش برناخن کشید".

فردا روز به دیدنش رفتم و از دیدن رنگ سیاه بر ناخنهایش شکه شدم. حق با کلاغ بود. او یک افریطه بود در لباس آشنا. کفتاری که به لباس گرگ درآمده بود تا شکار گرگها را برباید. سزا نیست که گرگها شکار کنند, زحمت بکشند و آنگاه کفتاری که به لباس آشنا درآمده از راه برسد و شکار را برباید. و ما بر وی ریختیم و تکه و پاره اش کردیم. لبای صورتی, پاهای صورتی, گونه های صورتی, موهای صورتی, چشمان صورتی و ناخنهای سیاه. از من دست بر نمی دارد قصه کاری که باید می کردم و نکردم تا از دستم رفت. اول روز باید پاره اش می کردم و گوشتش را به موشهای کنار باغچه می دادم و مغزش را در چهار گوشه حیاط به آتش می کشیدم و از نوک پستانهایش گوشواره ای می ساختم برای آویز در. و امروز او خوراک غوکان مرداب شده.

دو هفته پیش بود که اولین غوک را دیدم که به رنگ صورتی بود. جهش ژنتیکی با چه سرعتی انجام شد!! امروز تصمیم به نابودی غوکان گرفتیم. اما پیش از ما دسته ای مار همه را بلعیده بودند. باید منتظر بمانیم تا مارها صورتی شوند و آنوقت پلیکانها بیایند و مارها را بخورند و مهاجرت کنند به جایی که ما نیستیم. شاید.

+ نوشته شده در  2006/2/12ساعت 0:46 AM  توسط کیمی  | 

 
Nuclear Blast