|
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس
|

تا جایی که چشم کار می کند برف است. برف برف , سفید سفید , تا آنجایی که زمین و آسمان یکی می شوند همه چیز سفید است. آسمان هم سفید است. فقط در آن انتها , جایی که زمین و آسمان یکی می شوند , کمی رو به زردی می گذارد. هیچ جنبنده ای نمی جنبد. نه در هوا و در زمین و نه حتی زیر زمین. همه چیز مرده است. گاهی اوقات خیره به مگسک نوک لوله ماتم می برد. بعد یه هو به خودم می آیم و سراسیمه به اطراف می نگرم. احساس می کنم که خون در رگهایم یخ زده است. قدری طول می کشد که به یاد آورم کجا هستم و چه می کنم. و بعد ناگهان اطراف را برانداز می کنم که مبادا چیزی تغییر کرده باشد. اما همه چیز همانطور دست نخورده مانده است. مثل یک تابلوی نقاشی که خطوط و رنگها در آن فراموش شده باشد , الا خط افق. نه بالا و نه پایین. نه مرز کوه ها و نه دره ها. دم ظهر که نور زیاد است , علیرقم اینکه خورشید دیده نمی شود و هوا یکدست سفید است , نورش همه جا را روشن می کند. دیگر نه سایه ای نه روشنی , نه عمقی نه برجستگی. همه چیز یک دست و صاف به نظر می آید. از شدت نور اشکم سرازیر می شود و از بقل عینک به بیرون می لغزد. اما در چشم به هم زدنی قندیل می بندد.
دمای 65 درجه زیر صفر با هیچ چیز شوخی ندارد. در عرض نیم ساعت خشک می شوی. تازه با لباس و پوشش کامل. به زور دارو و چربی زیاد کوهی دوام می آوردیم. اوایل سخت تر بود. بیشتر از نیم ساعت نمی توانستیم بیرون بمانیم اما کم کم مقاوم شدیم و دواممان را به یک ساعت و دوازده دقیقه رساندیم. شبها به ملامت و عذاب می گذشت.به نوبت می خوابیدیم و به نوبت نگهبانی می دادیم. هر بیست دقیقه جا عوض می کردیم. و هرکس که بعد از نگهبانی بر می گشت فقط نیم ساعت از درد پاها و سوز دماغ زجه می زد.

کاش فقط یخ بود ! باد شدیدی که خرده های یخ را در هوا معلق نگه می داشت و آنرا با ضرب به اطراف مان می کوبید همه چیز را به فرم دیگری در می آورد. خصوصا که هیچ وقت آرام و قرار نداشت. بیست و چهار ساعته زوزه می کشید و ناله سر می داد.
سه هفته بود که دیگر هیچ موجود زنده ای ندیده بودیم که شکار کنیم. آذوقه هم که از مدتها پیش قطع شده بود. کم کم داشتیم به فکر انداختن قرعه بین خودمان می افتادیم. داخل قرارگاه تا عمق بیست متر کنده شده بود و هر چه ریشه گیاه و کرم و جانور زیر خاکی می توانست باشد خورده شده بود. ساق پوتین هایمان را بعضا کنده بودیم و خورده بودیم. دیگر چیزی نمانده بود و حد اقل یک ماه دیگر هم در سرما و یخ بندان پیش رو داشتیم. چنین می نمود که دیگر چاره ای نداریم جز اینکه یکی از خودمان را به سیخ بکشیم و بخوریم.
خیلی چیزها هست که انسانهای اندکی در زندگی تجربه می کنند , علیرقم اینکه اکثر انسانها آرزوی تجربه آنرا دارند. اما چیزهایی هم هست که گاهی بعضی از انسانها بالاجبار و به ناخواست آنرا تجربه می کنند , علیرقم اینکه عموم انسانها حتی از شنیدن آن هم احساس چندش می کنند. یکی از این موارد خوردن گوشت انسان است. البته انسانهایی هستند که آدم می خورند , اما آنها گوشت انسانی را می خورند که زنده است و خونش می تپد و یا حد اقل تا همین چند لحظه پیش زنده بوده , نه انسانی که حد اقل 15 سال از مرگش می گذرد و خون یخ زده اش در ریز به ریز مویرگهایش ماسیده است.
تقریبا سه روز بود که چیزی برای خوردن نداشتیم. به غیراز کمی چربی سوزاندنی غیر قابل خوردن و دوا که آنهم بدون چربی به هیچ وجه قابل خوردن نیست. شیفتهای نگهبانی را دونفره کرده بودیم و سخت مراقبت می کردیم تا شاید جنبنده ای بجنبد و ما بزنیم و بخوریم. در ساعات وسط روز با یک نفر دیگر مشغول نگهبانی بودم که ناگهان صدای مهیب انفجار از جا پراندم. طرف از فرط بیچارگی و دیوانگی یکی از نارنجکهای کمری اش را به دور دست ها پرتاب کرده بود. غافل از اینکه انفجار در آن دست دره بهمنی را سرازیر کرده بود. توده حجیم یخ و غبار و سرو صدا که بازنشست , دوربین انداختیم. در بین آنهمه سفیدی یک لکه سیاهرنگ توجهمان را جلب کرد. دو به شک بودیم واقعا چیزی آنجاست یا اینکه توهم است. صلانه صلانه طناب بستیم و به سمت لکه سیاه راهی شدیم. وقتی به محل رسیدیم , با صحنه ای مواجه شدیم که الان بعد از پنج سال هنوز مو بر اندامم راست می کند.
دو دختر اشراف زاده جوان که 15 سال پیش با هلیکوپتر شخصی برای شکار گوزن شمالی به این حوالی آمده بودند دچار صانحه می شوند. اجسادشان هرگز پیدا نشد. اما الان پیدا شد!!
صورتهایشن بر اثرتماس مستقیم با یخ و برف در طی 15 سال نابود شده بود و خبری از پوست و لب و گونه نبود. فقط پوشش لزج , سرد و کدری روی جمجمه هایشان را پوشانده بود که آنهم به راحتی پودر می شد و می ریخت. موهایشان انگار تازه شسته باشند تازه و شاداب بود. چشمهایشان با غایت باز بود و سیاهی هایشان رفته بود. یکیشان از فرط سرما و لرز زبانش لای دندانهایش مانده بود و دو نیم شده بود.

بر خلاف صورتهای نابودشان که برق از سر هر بنی بشری می پراند , اندام بدنشان به یمن سردخانه طبیعی و دائمی که در آن به سر برده بودند کاملا سالم و دست نخورده بود. در آن شرایط گرسنگی و استیصال و به خصوص پس زدگی و عقده جنسی که ما داشتیم ایندو دختر درست مثل هدیه های خداوند بودند که گویی برای رهایی ما از گرسنگی و مرگ حتمی از آسمان فرستاده شده بودند.
ما از آن جهنم بی پایان سرما و یخ و کولاک جان سالم به در بردیم اما امروز هیچ کس حتی توان شنیدنش را ندارد که " من , پنج سال پیش با جسد یک انسان که 15 سال بود مرده بود سکس کردم و بعد آنرا تکه و پاره کردم و خوردم و به خاطر همین زنده ماندم و الان اینجا پیش شما هستم."
الان که یادآوردی می کنم , اگرچه حافظه ام هم یخ زده بود , اما اینطور به یادم می آید که گوشت تنشان بسیار خوشمزه و نرم بود. خیلی خوشمزه تر از گوشت گوزن و حتی اسب. شاید هیچ گوشتی به این خوشمزگی در هیچ جا و حتی هیچ زمانی وجود نداشته باشد و بوجود هم نیاید. شاید چون گوشتشان مثل جوازی برای ادامه زندگیمان بود تا این حد نرم و گوارا به نظر آمد. و شاید ... .
به هر حال به نظرم برای تحقیق همه این شاید ها هم که شده لازم باشد تا یکبار دیگر چنین تجربه ای داشته باشم.

{{ نوشته شده در تاریخ 8/10/85 ساعت 1:30 صبح در شهرکرد }}
{{ در تاریخ 27/11/85 ویرایش و تایپ شد }}