تبليغاتX
گوشه ها
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس

روزهاي چهارشنبه براي ديدن دکتر حيدري به باغ­فردوس مي­رفت. به رسم احترام و پيشکش، از کيک­هاي کشمشي دست­پخت خودش براي دکتر مي­برد و هربار با هيجان و اشتياق بي­حد دکتر روبرو مي­شد. مدت­ها بود که دکتر ملاقات هفتگي را بر عهده خودش گذاشته­بود و داروهايش را هم قطع کرده­بود. با اين حال ملاقات­هاي هفتگي را تحت هيچ شرايطي لغو نمي­کرد و گويي که ديدن دکتر برايش عادت شده­باشد، چه در سرما و چه گرما راس ساعت نه و نيم صبح خودش را به مطب دکتر مي­رساند. براي کسي در سن او اين رفت و آمدها زياد مناسب نبود و حتي خطر هم داشت. هر بار که مي­رفت، دکتر تذکرش مي داد که لازم نيست برود و استراحت کند بهتر است و چنين و چنان. اما انگار جواني و شادابي دکتر حيدري اورا به آرامش بي پاياني مي­رساند که به همه دردسر رفت و آمد و آلودگي و سروصدايي که آن حوالي داشت، مي­ارزيد. ­برخلاف خود دکتر، نتوانسته بود با منشي­اش رابطه خوبي برقرار کند. حتي گاهي هم از وي پيش دکتر گله­گذاري کرده بود. زن منشي هميشه به دليل نامعلومي حدود نيم ساعت در اتاق انتظار معطلش مي­کرد و بعد با حالتي بسيار سرد و گرفته، بدون اينکه حتي حرفي بزند او را به اتاق دکتر مي­فرستاد. هرچه فکر مي­کرد نمي­توانست درک کند که علت اين کار چيست. شايد به کيک­هاي کشمشي حصادت مي­کرد، شايد هم کلا عبوس و سردمزاج بود. با آن مانتو کوتاه چروک و شال  سفيدش که همينطور آزاد و آويزان روي سرش رها شده­بود  و تنها کاري که نمي­کرد پوشاندن  حجاب بود. زنک هميشه يا مجله­به­دست بود يا سوهان و ناخن­گير به­دست. وقتي وارد اتاق دکتر مي­شد بعد از احوال­پرسي و چاق­سلامتي، کمي معاينه­اش مي­کرد و در نهايت حرف­هاي تکراري مربوط به پرهيز و رژيم و غيره. کل جلسه شايد به بيست دقيقه هم نمي­کشيد. با اين وجود وقتي از اتاق دکتر بيرون مي­آمد، منشي هفت پادشاه را در خواب ديده بود. مثلا سرفه­اي مي­کرد که بلکه زنک بيدار شود و بتواند از او هم خداحافظي کند. اما عکس­العملي که جز خرناس­هاي کش­دار و خشن نمي­ديد. بالاجبار سرش را پايين مي­انداخت و مي­رفت.

حدود پنج ماه از اولين ملاقات اختياري­اش با دکتر حيدري گذشته بودکه يک روز صبح که از پياده­روي برمي­گشت دوباره درد خفيفي احساس کرد. دردي که علارقم خفيف و ناچيز بودنش برايش کاملا آشنا بود. دردي که او را به ياد گذشته­هاي نزديک، زماني که نمي­توانست نفس بکشد و از شدت فشار زمين و زمان در نظرش به هم مي­پيچيد و نه چيزي مي­ديد، نه مي­شنيد، مي­انداخت. سراسيمه خودش را جمع کرد و به عجله به سمت خانه به راه افتاد. دوش نگرفته لباس عوض کرد، قرص­هايش را در جيب چپاند، کيف دستي­اش را آويز مچش کرد و از خانه بيرون زد. سر راه از در مغازه يک جعبه کوچک باميه گرفت و به قوام سپرد که ياسر را به دنبالش بفرستد. کوچه­ها و دالون­ها و خيابان­ها را سواره و پياده در نورديد تا به مطب دکتر رسيد. شلوغ بود. درخواست هراساناکش براي ملاقات فوري با دکتر با جوابي جز سکوت و نگاه سرد منشي روبرو نشد. دستش مي­لرزيد. منشي با دست اشاره کرد که بنشيند و منتظر شود اما اينبار نتوانست تحمل کند. از کوره در رفت. با چهره برافروخته و صداي لرزان اعلام مي­کرد که بايد خيلي فوري دکتر را ببيند. ملاقاتي­هاي دکتر دورش را گرفتند و سعي کردند که آرامش کنند اما کسي حريفش نشد. درست مثل مار سمي خطرناکي که زخم خورده باشد پيچ و تاب مي­خورد و هرکس نزديک مي­آمد نشئه­اي از تير اضطراب و هراسش به شکل ضربات دست و سر دريافت مي­کرد. به هر دردسري بود خودش را داخل اتاق دکتر انداخت و با عجله جريان را براي دکتر نقل کرد. وقتي دکتر پرسيد که پشت در اتاق چه خبر بوده، با همان لحن عصبي و مضطرب، انزجار و فغانش را نسبت بي­فکري و بي­توجهي منشي شرح داد و با حالتي درمانده و نگران، از دکتر کمک عاجزانه خواست. اين آخرين دفعه­اي بود که دکتر حيدري را از نزديک مي­ديد. يک هفته بعد دچار حمله سوم شد و به خاطر کهولت بسيار زياد تنوانست مقاومت کند. برگشت اما زياد تاب نياورد. شش-هفت ماه در کما بود و درست بعد از يک سال از قطع داروهايش نفس­هاي آخر را کشيد و تمام کرد.

اين يک سال آخر به حرف دکتر حيدري دارو و آزمايشش قطع بود. دکتر بيچاره فکر کرده بود که مريضش خوب شده و فقط با پرهيز و رژيم روبه­راه مي­شود. به توصيه همان دکتر حيدري کليه انواع چربي حيواني و گوشت سنگين و چرب را از رژيمش حذف کردند. براي کسي که خودش شيريني­پز باشد و بهترين کيک کشمشي و خامه­اي را درست کند منع شدن از خوردن شيريني خامه­اي مثل شکنجه است. به احترام پرستيژ دکتر حيدري سرکشي نمي­کرد اما مدام قرلند مي­کرد و همه مي­گفت که زندگي­اش مثل شيريني خشک بدون چربي و بي­مزه شده و به اين باور رسيده بود که به مرور مثل شيريني خشک خرد مي­شود و مي­ريزد و نابود مي­شود. پيرمرد بيچاره حتي يک سال هم نتوانست بدون روغن حيواني و شيرني خامه­اي دوام بياورد. حيف از آن کيک­هاي کشمشي که نسلش برداشته شد. از پسران بي بخارش که بر نمي­آيد بتوانند همچنان کيکي درست کنند. شايد نسل­هاي آينده.
+ نوشته شده در  2008/5/3ساعت 1:33 AM  توسط کیمی  | 

 
Nuclear Blast