|
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس
|
دراز بکش... خيلي راحت و آرام... چشمانت را ببند و تمرکز کن. کف دستها به سمت آسمان. چند نفس عميق بکش... تمرکز کن. سعي کن به چيزي فکر نکي... هيچ چيز! ... نه چيزي ميشنوي و نه چيزي حس ميکني. حالا با فرمان من، خيلي آرام و ريلکس به خواب مصنوعي فرو ميروي و بعدا با فرمان من از خواب مصنوعي بيرون ميايي... تو الان کاملا تحت امر و فرمان من هستي. فقط صداي من را ميشنوي و فقط آنچه من به تو ميگويم را انجام ميدهي. خوب تمرکز کن... خوب. براي شروع بر ميگرديم به زمان بچهگيات. تو الان يک کودک سه ساله هستي... برايم تعريف کن ببينم چه اتفاقي افتاده.
پسر همسايه جلو ميآيد تا توپش را که جلوي پايم افتاده بردارد. همينکه توپ را بر ميدارد مرا با دست ديگرش محکم هل ميدهد... روي خاکهاي کف کوچه غلت ميخورم و پيرهن گلدار سفيدم که مادرجون تازه برايم خريده پاره ميشود. <صداي جيغ بلند> کف دستها و زانوي راستم خوني شدهاست. برادرم به سرعت از آن سمت کوچه خودش را ميرساند و با پسر همسايه درگير ميشود. بقيه پسرها ميريزند وسط تا در دعوا سهمي ادا کرده باشند... برادرم با ابروي پاره و يک بادمجان بر روي گونه يکراست به داخل خانه ميدود. من هم به دنبالش. برادرم کتک دوم را خيلي محکمتر، از مامان ميخورد و شام نخورده به اتاق ميرود.
جلوتر برو. کلاس اول دبستان. الان چند سالت است؟
هفت سال.
در اين سن چه اتفاق مهمي براي تو افتاده؟ اتفاق ناراحت کنندهاي که تو را سخت متأثر کردهباشد.
مرگ مادرجون؛ شکستن پاي برادرم که باعث شد يک ماه در خانه بماند. ... همين.
دعوا، کتککاري يا مشکلي نداشتي؟
هميشه از همکلاسيام ليلا که پشت سر من مينشست کتک ميخوردم. در زنگهاي تفريح يا پيش از آمدن معلم سر کلاس.
بسيار خوب. الان تو در سن 12 سالگي هستي...
پسر همسايه از پشت سر ميآيد و بي مهاوا دامنم را پايين ميکشد. بعد با لگد به کمرم ميکوبد و من روي زمين ميافتم.
بعد؟
همه دورم حلقه ميزنند و به من ميخندند.
کسي از تو حمايت نميکند؟
برادرم مدرسه است وگرنه جلويشان در ميآمد.
تو چکار ميکني؟
<صداي گريه> ... <صداي جيغ به همراه گريه>
کافي است. جريان محمدبيگي يادت هست؟ روزي که تو براي دادن طلب پدرت به محمد بيگي، به حجرهاش رفتي. تعريف کن.
پدرم مقداري از طلب محمد بيگي را جور کرده بود. اما چون مريض و خانهنشين شدهبود نميتوانست ببرد. مادرم هم شبکار بود. قرار شد که من پول را براي محمد بيگي ببرم.
خوبه. الان تو در حجره محمد بيگي هستي. خوب؟
تنها پشت ميزش نشسته. کرکره مغازه را تا نيمه پايين کشيده بود و من از زير آن رد شدم. پول را از کيفم در ميآورم و روي ميز ميگذارم. صورت نتراشيده و کثيفش توي ذوق ميزند و بوي گند عرقش فضاي کوچک مغازه را پر کرده. چندين تخته قاليچه ظاهرا نفيس کنار مغازه روي هم انباشته شده و تا ارتفاع نيم متري بالا آمده. نگاهي به دسته اسکناس نحيف روي ميز مياندازد. :«بابام سلام رسوندن و گفتن ايشالله تا آخر همين برج بقيش هم تقديم ميشه» سيگارش را روشن ميکند و از پشت ميز بلند ميشود. با دستهاي قفل شده روي شکم بشکهاي شکلش ميآيد تا پشت سرم. :«باباي سرکار منظور خاصي داشتن که شما رو فرستادن؟ خودشون زبونم لال چلاق تشريف داشتن؟» :«بابام مريضن. افتادن گوشه خونه. وگرنه ميومدن دستبوستون» عصباني ميشود. :«اگه مريضه چطوري تا آخر ماه بقيش رو ميده؟» :«مادرم هم کار ميکنن. در ضمن يکي از آشناها داره واسمون وام جور ميکنه.» :«يعني ابوي زن و دختر رو با هم فروخته؟» عصباني ميشوم. برميگردم. مثل يک کفتار آب از لب و دندانش سرازير شده. :«خفه شو کثافت نزولخور!!» ميخندد. با دستان چاق و زمختش چادرم را برميدارد. :«خوبه. بد نيست... اگه با ادبتر باشي و ضمنا ازت خوشم بياد، بهت لطف ميکنم و صيغت ميکنم. اينجوري هم بدهي بابا صاف ميشه، هم به يه نون و نوايي ميرسي.» به سمت در ميدوم اما در انگار که قفل شده و باز نميشود. به شيشه ميکوبم. اما اين ساعت روز بازار تعطيل است و کسي نيست. از پشت خودش را ميچسباند بهم. دستم را ميگيرد و با زور پرتم ميکند روي دپوي قاليچههاي گوشه مغازه. همينطور که به طرفم ميآيد کمربندش را هم باز ميکند و دو دور دور مچ دستش ميپيچد. بلند ميشوم. <صداي نفس زدن سريع همراه با عرق روي پيشاني> جلو ميآيد و دستانش را دورم حلقه ميکند. :«نترس دختر جون. نميخوام که بزنمت. فقط ميخوام دستهات رو ببندم که يه وقت خداي نکرده پنجول نکشي. آخه، خودت که بهتر ميدوني. شما زنها تعادل ندارين که. يه وقت زخمي ميکني ما رو. اونوقت حاج خانوم ديگه تو خونه رام نميده.» براي بستن کمربند به دور بازوهام دست به کار ميشود. چاقو آشپزخانه را از داخل کيف دستيام در ميآورم و تا دسته توي گردنش فرو ميکنم.
سرش را که بريدي چکار کردي؟
داخل کيفم گذاشتم تا براي پدرم ببرم.
پدرت چه عکسالعملي نشان داد؟
از خانه بيرونم کرد.
بسيار خوب. پسر جوان شانزده ساله جريانش چي بود؟
به گروه توهين کرده بود.
کدام گروه؟
گروه ما. شکارچيان شب.
تعريف کن. در مورد گروه بگو.
بعد از اينکه پدر از خانه بيرونم کرد يک شب روي نيمکتهاي پارک شهر خوابيدم. روز بعد به سراغ برادرم رفتم. به من کمک کرد. موهايم را کوتاه کردم و با سر و وضع مردانه به کرج رفتم. آنجا با گروه آشنا شدم. از عقايد ماست که اگر کسي به گروه توهين کند و يا احترام نگذارد مجازاتش کنيم. مجازات را هم پيشوايان تعيين ميکنند. من خودم جزء پيشوايان هستم. ما به توافق تصميم گرفتيم که آن پسر شانزده ساله را به ضرب ششصد و شصت و شش چاقو از پا در بياوريم. من داوطلبانه براي اجراي حکم اقدام کردم و به اين خاطر نايب رئيس پيشوايان شدم.
در مورد انگشتان دست راستت بگو.
همه ما انگشتان دست راستمان را قطع ميکنيم که در روز قيامت نتوانند نامه اعمالمان را به دست راست بدهند و به بهشت برويم. ما همه بايد به جهنم برويم تا کنار اربابمان شيطان باشيم و به او خدمت کنيم.
تازهعروس بيست و سه ساله چه گناهي مرتکب شده بود؟
عروسي کردهبود.
اين همه دختر در اين دنيا عروسي ميکنند.
اين فرق داشت. اولا بيست و سه ساله بود. دوما در روز بيست و سوم عروسي کرد. سوما در ماه ششم سال.
خوب اينها چه ربطي دارد؟
بيست و سه و شش هر دو اعداد اختصاصي شيطان هستند. عروسي کردن خود يک گناه است. اما مرتکب شدن به چنين گناهي در روز شيطان و در ماه شيطان و خصوصا براي کسي با عدد سني برابر عدد شيطان مجازاتي جز مرگ ندارد. نوع مرگش را به همراه ديگر پيشوايان سوختن بدون آتش تعيين کرديم. اعضاي مختلف بدنش را با اسيد سوزانديم تا فقط تنه و سرش باقي ماند. اما هنوز زنده بود. بعد از بريدن سينهها و دماغ و گوشها، و در آوردن چشمهايش، اسيد به خوردش داديم تا امعا و احشا همه سوزانده شد. اما هنوز زنده بود، به همين دليل سينهاش را شکافتيم و قلبش را در آورديم تا مرد. قلبش هنوز در معبد ششم در مکان امن براي عبادت نگهداري ميشود.
خوب. کار ما تمام شد. الان ميخواهم تو را از خواب مصنوعي خارج کنم. آماده هستي؟
بله، آمادهام. شما ديگر خورشيد را نخواهيد ديد.
<صداي خنده روانشناس> جالب بود... خوب. هماکنون، من سه شماره به صورت معکوس ميشمارم و پس از آن، تو از خواب مصنوعي بيدار ميشوي و به حالت عادي بر ميگردي. ضمنا بعد از بيداري هيچ يک از وقايعي را که اتفاق افتاده به ياد نخواهي آورد. حاضري؟
بله.
يک ... دو ... <صداي افتادن يک جسد بر روي زمين> ...