تبليغاتX
گوشه ها
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس
این شعر از کلوب ادبیات پارسی اقتباس شده. از بس که قشنگ بود نتونستم جلو خودم رو بگیرم و گذاشتمش اینجا. البته حق کپی رایت رو رعایت می کنم.

 

آمد درست زير شبستان گل نشست
دربين آن جماعت مغرور شب پرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلي عاشقانه نيست
اين سومين رديف نمازي خيالي است
گلدسته اذان و من هاي هاي هاي
الله اکبر و انا في کل واد ... مست
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
الا هو الذي اخذ العهد في الست
(ک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)
او فکر مي کنيم در اين پرده مانده است
...................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهاي سرمه اي...ان لا اله ...مست
دل مي بري که...حي علي ...هاي هاي هاي
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
بالا بلند!عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته اي از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توي پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتري از بامتان پريد
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــي و لا اله

لا هو الـــــــــــــذي اخذ العهــــد في الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربي الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربي الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربي الــ... من و سارا به هم رسيــ...
سبحان تا به کي من و او دست روي دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الــ ... سراي تو راهي نمانده است
مغضوب اين جماعت پر هاي و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست
***
(ک پرده باز بين من و او کشيده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

محمد حسین بهرامیان

منبع: http://www.cloob.com/clubname/persianlitretur

+ نوشته شده در  2008/7/17ساعت 1:28 AM  توسط کیمی  | 

کنار يک آدم داغ شل و ول نشستن،

به ماليخولياي بچگي گم و گور شده و تلخ مزه دماغ سرسره پلاستيکي گوش کردن

و در تماس اشعه نوک تيز آفتاب دم ظهر قي کردن.

رفع خستگي بعد از خواب طولاني زير درخت گردو،

گريه و زاري تيغ­وار بچه دو-سه ساله روي کرک­هاي نازک و کم­پشت گوش چپ سمت راستي

وچاي داغ هفت­جوش شده خون کفتري، لبريز و لب­ساز و لب­سوز و لب­دوز.

بعد از دو-سه ماه رفتن و نيامدن، تصميم به ترک رابطه شهوت­بار خالي از شهوتِ پوچ و بي­خاصيتِ سرپاييِ دمدمي مزاجِ پررو و بي­نزاکتِ... به هر ترتيب که بود، از سر خودت بازم کردي. بستني وانيلي هفتاد و پنج کيلويي که از گرما وا رفته بود و روي صندلي چرمي ماشين ولو شد. مصاحبه نبود، مي­دانم، سوال و جواب شب اول قبر بود. و آن دو نفر خپل سفيد پوش يخه بسته، که با انبوه شپش در هم تنيده روي صورت، مثل دلق خار روي سينه کوهستان، به پشت گوش­هايت مي­زدند و داغت مي­کردند، ديوهاي جهنم بودند. طول کشيد تا با هم صميمي شديم، اما نه زياد. از همان بي­تفاوتي اوليه­ات بو بردم که تو هم مثل خودم هستي، از زن­ها بدت مي­آمد، و مقابل من مقاومت­ات شکست. روز اول، مثل چک برگشت خورده مي­ماندي. هراسان، دستپاچه، از همه جا رانده. و روز آخر، چک ما را برگشت خوردي. اخمو، بهانه گير، از دماغ فيل افتاده. زن گرفتي؟ ... يا زنت داده­اند؟ چه بدبختي که زنش را به تو داده... تو از آن آدمهايي هستي که تمبانت دوتا نشده، زير سرت بلند مي­شود و به هواي يک نفر ديگر زنت را ول مي­کني به امان خدا. تو،... براي گفتن قصه شب وقتي نمانده. زنگ بيداري فردا امانت را خواهد بريد. بايد زود بخوابي. شب به خير کوچولو.

روزهاي اول کم تحمل بودي. زود همه چيز تمام مي­شد، و زود مي­رفتي از پيشم. و من، هزار کار نکرده و هزار حرف نگفته و هزار لذت نبرده که گير مي­کرد در حلقم و مثل مار گلويم را مي­فشرد و با سرد و گرم باد نيمه­جان کولر غراضه روي اندام خيسم، از ته شکم صدا مي­کرد و مثل آبگرم طبيعي، گرم و بد بو، قي مي­کردم. بوي گوشت تنم را حس مي­کردم که شبيه بوي شکم خالي بود. زير دماغم مي­زد و باز عق مي­زدم، و چيزي براي بالا آوردن نمانده بود. هميشه، وقتي روي تخت چوبي لکنته کنار درخت گردو درازکش افتاده بودي، کف حياط قي مي­کردي. تن گوشتالوي سفيد، ولو روي تخت چوبي، و سر آويزان از لبه تخت با بزاق آويزان از کنار لپِ چپِ سمت راستي، مثل دمبه گوسفند که شاش از کنارش شره کند روي زمين. هردومان گرسنه مي­شديم و چيزي جز چاي هفت جوش خون کفتري نبود که ترياق ضعف شکم بکنيم. که بدترش مي­کرد. و سيگار پشت سيگار، مثل شعبده­بازي­هاي مسخره دلقک­هاي سيرک فندک زيپو را روشن ميکردي و با گردن کج، بوسه پشت بوسه به کون سيگار تا چاق مي­شد و دود بود که چهره­ات را تار مي­کرد.

هيچ وقت به من نگفتي که دوستم داري. اما من، از همان دفعه اولي که بعد از رفتنت سرم را تا گردن در کاسه توالت فرنگي بردم و تمام دل و روده­ام را بالا آوردم، حس کردم که قلبم سروته شده. حس کردم که واقعا چيزي ته وجودم به هم ريخته. و تا دفعه بعد که آمدي، با آن شلوار لي پاره و تي­شرت نارنجي جيغ مثل رفتگرهاي سر خيابان، مدام ته دلم ماشين لباس­شويي بود. اما تو، به آن زن جوان طبقه بالا دل بسته بودي. که بچه کوچکش، تخم جن، روي دوشت بالا و پايين بپرد و صداي اسب در بياورد و گوشت پهلوهايت را نيشکون بگيرد، و تو لب روي لب مادرش بگذاري تا کمتر درد را حس کني. مي­دانم، تو هرگز حتي به سراغش هم نرفتي. ولي او هميشه هيکل گوشتي و سفيدت را از بالکن ديد مي­زد و شايد هم در خيال خودش زير تو عربده مي­زد. زن گرفتي؟ ... يا زنت دادند؟ از همان اول هم به درد رفاقت نمي­خوردي. خورشيد که پشت ديوار چرک و دوده­زده ساختمان کناري، که ساکنين طبقه سومش با تفنگ ساچمه­اي کلاغ­هاي درخت گردو را مي­زدند و يک بار تيرشان به خطا خورد به شرت سفيد ميشل آدمز من و درست در جاي مقعد سوراخش کرد، پنهان مي­شد و با انگشت به گوشه مناره­هاي مسجد محل مي­زد تا صداي اذانشان گوش­ها را بلرزاند، جَلد از جا مي­پريدي و هول­هول لباس مي­پوشيدي و تا چشم مي­چرخاندم، در چارچوب در خروجي دم خر را به نشانه خداحافظي تکان مي­دادي و گم مي­شدي.

هيچ وقت بهت نگفتم که با آن زن جوان طبقه بالا مراوده کردم. قبل از اينکه به عنوان منشي در آن شرکت فاضلاب­داني بي­صاحب با آن غافله گاو و گربه بالا کشيدن پول مردم را تجربه کنم. خيلي زود راهش را ياد گرفتم. آنها مردم را مي­دوشيدند و من آنها را. مثل مار زنگي خوش خط و خال، با آرايش زنانه غليظ و مانتوي چسبان کوتاه، چشم در چشم و ابرو رقصان، چادر عربي در جريان باد همچون شنل نقاب­داران دل­شِکَر، دورشان پيچ و تاب خوران و شهوتشان لبريز. همه مردهاي آنجا کون نشسته بودند. زناني به قيمت گزاف هزار يا دو هزار و چهارده سکه در آشپزخانه­ها چپانده بودند و مثل شغال­ها و کفتارهاي سيري ناپذير، با لب و لوچه سرازير، چشم به برامدگي­هاي بدن منشي ناعفيف صفت خوش اندام و شايسته شرکت دوخته بودند. همگي مي­خواستند، اما من ندادم، نداشتم، وگرنه شايد مي­دادم. چيزي که من داشتم، کسي خواستار نبود، جزتو. آنها خواستند و با تهديد روبرو شدند، و از ترس هزار و چهارده سکه... چيزي که من داشتم تو خواستي، که دادم، زن طبقه بالا مي­خواست، که دادم. يعني او داد و من گرفتم. بچه­اش، تخم جن، روي دوشم بالا و پايين مي­پريد و صداي اسب در مي­آورد، و من از مادرش بوسه مي­گرفتم. زن طبقه بالا، چشمان کشيده گربه­اي به رنگ دريا با ابروان نازک شکسته، اندام باريک و بلند و طره موي شبقي، کشيده تا قرص کامل صورت. اما يک ايراد بزرگ داشت. همه زن­ها يک ايراد بزرگ دارند.

روزهاي آخر، عجيب شده بودي. به زن­ها نگاه مي­کردي، چشم­چراني مي­کردي، و ديگر آن معصوميت و يکرنگي هميشگي­ات رفته بود. زن گرفتي؟... يا زنت دادند؟ سگ باران خورده و کثيفي شده بودي که براي فرار از سرما و خيسي، حتي حاضر بود در دخمه متعفن و لزج خروجي شبکه فاضلاب دراز شود و در گند و کثافت زندگي شهري مويش کند، تا با صداي ارگاسم فلاش­تانک زهدان، از هجوم سيلاب گرم و کف­آلود شهوت بگريزد، ولي ارضا نشود. تو هرگز با زنت ارضا نخواهي شد، من با زن طبقه بالا ارضا نشدم. بزک مي­کنم، کلاه­گيس طلايي را روي موهاي وز سيم­ظرفشويي مي­فشارم و اندامم را در مانتو تنگ تحريک کننده فرو مي­کنم، که بروم بنشينم پشت ميز و چشم بدوزم در چشم مردنماهاي زن­باز گزاف خَر، که اگر بفهمند... . اگر زن­هايشان بفهمند... . حتي تو هم نمي­فهمي، فقط پاي تلويزيون بيست و يک اينچ قديمي مي­شود ارضا شد، که حتي کنترل نداشت و صفحه­اش گاهي پرش داشت. با بطري نيمه­خالي کنار دست و سيگار بار زده در دست، و اندام ورزيده و گوشتالوي سفيد که از تحرک زياد مثل لبو سرخ شده بود و مثل ته قوري چاي خون کفتري، قطرات عرق رويش سر مي­خورد و رد باريک تو گودش بر جا مي­ماند. زمين باير و بي آب، زير تلاطم خيش و گاوآهن مسطور و طغيان­گر تو زير و رو مي­شد و مثل ته قوري چاي خون کفتري عرق مي­کردي، و چه زود از کار خسته مي­شدي. هنوز هم زود خسته مي­شوي، چه بدبختي که زنش را به تو داده... .

هرگز تو را نمي­خواستند. با آن صورت شش تيغ و خط ريش نازک و موهاي يک­ور ژل زده. صدقه سر لب­هاي سرخ و دماغ سرسره­اي من بود که تو را سر سفره مفت خوري­شان نشاندند وگرنه، حتي براي زمين شستن آن بارگاه تمام سراميک چهارخانه و در ان­دشت، با آن­همه پرونده و زونکن و ماليات و رشوه و حساب و کتاب به درد نخور، هم کوچک بودي. و حالا، براي خودت پا محکم کرده­اي و لنگر انداخته­اي، مو صاف کرده­اي و خط ريش پهن. زن گرفته­اي؟... يا زنت دادند؟ راستي نگفتي زنت را چند گرفته­اي؟ چه بدبختي که زنش را به تو داده...

END

+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 4:36 PM  توسط کیمی  | 

 
Nuclear Blast