تبليغاتX
گوشه ها
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس

رامین که از عوض کردن بی وقفه کانال­های تلویزیون خسته شده بود از روی کاناپه بلند شد و به سمت اتاق رفت. در چارچوب در ایستاد و چند لحظه به حامد که پای کامپیوتر میخ­کوب شده بود، خیره ماند. بعد خودش را روی تخت خواب نامرتب کنار اتاق رها کرد و نگاهی به لیوان روی میز که از خاکستر و ته سیگار لبریز بود انداخت. گویی که از دیدن آنهمه ته سیگار هوس کرده باشد، با زحمت پاکت سیگار را از جیب پشتی شلوارش بیرون آورد و آخرین نخ سیگار را با التماس از داخل پاکت بیرون کشید، بر لب گذاشت و آتش زد. حامد با شنیدن صدای فندک، بدون اینکه حرکتی بکند، گفت:«منم میخوام.»

رامین سریع بلند شد و روی تخت نشست. همینطور که متعجب نگاهش می­کرد گفت:«خوش به حالت!»

-:«چطور؟»

-:«خوش به حالت که جز صدای روشن شدن سیگار صدای دیگه­ای نمی­شنوی... گشنت نیست؟...»

هرچه منتظر ماند جوابی نشنید. :«روانی...» بلند شد و از اتاق بیرون رفت. تلفن را برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن.

:«الو، سلام. خوبی؟ گوشی رو میدی عاطفه؟... سلام عزیزم. خوبی گلم؟ ... نه بابا این پسره دیوونه شده. به ژاله بگو بره تو فکر یه نفر دیگه... والله! ... فراد؟ عزیزم من شنبه امتحان دارم. هنوز لاشو وا نکردم ... آره. چیکار کنم؟ حوصله­ام سر رفته... میخوای بخوابی؟ فدات بشم. شب به خیر عزیزم. میبوسمت... بابای.»

دوباره از جا بلند شد و داخل اتاق رفت.

:«تو گشنت نیست؟... هوی! با تواما.»

-:«یه سیگار بده.»

-:«کوفت بکشی. هرچی سیگار بود تو کشیدی. اون لیوان بیچاره دیگه جا نداره. گشنت نیست؟»

حامد همینطور که تمام حواسش داخل مانیتور بود گفت:«یه سیگار بده.»

-:«زهر مار! بسه دیگه، خفه کردی خودتو. کم کم دارم حس می­کنم که داری میری تو اون مانیتور غراضه. گشنت نیست؟»

-:«چی درست کردی؟»

دست­هایش را به کمرش زد و با قیافه طلبکار گفت:«بفرما تو. همینم مونده واسه حضرت آقا آشپزی هم بکنم. پاشو خودت یه چیزی درست کن کوفت کن. من دارم میرم بیرون سیگار بخرم. سر راه شام هم می­خورم... گوش کردی؟ ... اگه گشنته پاشو یه چیزی درست کن کوفت کن... الو... فهمیدی؟»

-:«سوسیس تخم مرغ درست کن. منم می­خورم.»

رامین با عصبانیت دست­هایش را بر سینه زد و گفت:«پاک خل شده» و رفت. لباس پوشید و از در آپارتمان خارج شد.

چند دقیقه پس از خروج رامین برق کل ساختمان قطع شد. تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت. با قطع ناگهان برق، حامد که نیمی از زحمات چندین و چند ساعته­اش را از دست رفته می­دید، از عصبانیت فریادی کشید و چند بار با مشت روی میز کوبید. در تاریکی بی­پایان حاکم بر فضای خانه چشم چرخاند، ولی جز یک لکه سیاه بزرگ و بی انتها چیزی نمی­دید. داد زد:«رامین؟... رامین؟؟!... کدوم گوری غیبت زده؟... چقدرم هوا داغه، اَه...»

در انتهای لکه سیاه، کورسوی بی­جان نور رزد رنگی توجهش را جلب کرد. :«هوی خپل!... یه شمعم بیار اینجا... رامین! با تواما. شمعو وردار بیاد اینجا با هم باشیم.» اما جوابی نشنید. «عجب آدم الاغی هستیا.» از جا بلند شد و به سمت روشنایی حرکت کرد. «خپل! من هیچ اعصاب ندارم. تمام کارام پرید، سر به سرم نذار... خیلی آدم گهی هستی. لج میکنی؟». همینطور که در تاریکی پیش می­رفت، ناگهان پایش به چیزی گیر کرد و افتاد.

ساعتی بعد، رامین، سیگار به دست در را باز کرد و وارد شد. «شِِت، هنوز برق نیومده؟... حامد؟... آهای، آقای بیل گیتس؟... سیستم عاملت پرید؟» و زد زیر خنده. «حالا چته؟ چرا جواب نمیدی؟ طوری نشده که.» خودش را روی کاناپه نزدیک در انداخت، جورابهایش را درآورد و به سمت در پرت کرد. «دیوونه». موبایلش را از جیب درآورد و دکمه­اش را زد. «سلام عزیزم. تو هنوز نخوابیدی؟... ترس نداره که برق ما هم رفته... خوب یه شمع روشن کن... خوب اونم مثل این دوست پسرش دیوونه­اس. تو نگران نباش، یه کم دیگه برق میاد. برو یه کم دراز بکش، شاید خوابت رفت.»

روی کاناپه، در تاریکی مطلق خانه، چشمانش را بسته بود و کم­کم داشت به خواب می­رفت که صدای زنگ آیفون خوابش را پراند. «بله؟... چی؟ حیاط خلوت؟ حامد؟... به اورژانس زنگ زدین؟...» با عجله از جا بلند شد، کفش­هایش را پوشید و از در آپارتمان خارج شد.
+ نوشته شده در  2008/7/5ساعت 9:54 AM  توسط کیمی  | 

 
Nuclear Blast