|
گوشه ای از یک مثلث یا مربع. گوشه پایین ستاره پنج پر برعکس
|
کنار يک آدم داغ شل و ول نشستن،
به ماليخولياي بچگي گم و گور شده و تلخ مزه دماغ سرسره پلاستيکي گوش کردن
و در تماس اشعه نوک تيز آفتاب دم ظهر قي کردن.
رفع خستگي بعد از خواب طولاني زير درخت گردو،
گريه و زاري تيغوار بچه دو-سه ساله روي کرکهاي نازک و کمپشت گوش چپ سمت راستي
وچاي داغ هفتجوش شده خون کفتري، لبريز و لبساز و لبسوز و لبدوز.
بعد از دو-سه ماه رفتن و نيامدن، تصميم به ترک رابطه شهوتبار خالي از شهوتِ پوچ و بيخاصيتِ سرپاييِ دمدمي مزاجِ پررو و بينزاکتِ... به هر ترتيب که بود، از سر خودت بازم کردي. بستني وانيلي هفتاد و پنج کيلويي که از گرما وا رفته بود و روي صندلي چرمي ماشين ولو شد. مصاحبه نبود، ميدانم، سوال و جواب شب اول قبر بود. و آن دو نفر خپل سفيد پوش يخه بسته، که با انبوه شپش در هم تنيده روي صورت، مثل دلق خار روي سينه کوهستان، به پشت گوشهايت ميزدند و داغت ميکردند، ديوهاي جهنم بودند. طول کشيد تا با هم صميمي شديم، اما نه زياد. از همان بيتفاوتي اوليهات بو بردم که تو هم مثل خودم هستي، از زنها بدت ميآمد، و مقابل من مقاومتات شکست. روز اول، مثل چک برگشت خورده ميماندي. هراسان، دستپاچه، از همه جا رانده. و روز آخر، چک ما را برگشت خوردي. اخمو، بهانه گير، از دماغ فيل افتاده. زن گرفتي؟ ... يا زنت دادهاند؟ چه بدبختي که زنش را به تو داده... تو از آن آدمهايي هستي که تمبانت دوتا نشده، زير سرت بلند ميشود و به هواي يک نفر ديگر زنت را ول ميکني به امان خدا. تو،... براي گفتن قصه شب وقتي نمانده. زنگ بيداري فردا امانت را خواهد بريد. بايد زود بخوابي. شب به خير کوچولو.
روزهاي اول کم تحمل بودي. زود همه چيز تمام ميشد، و زود ميرفتي از پيشم. و من، هزار کار نکرده و هزار حرف نگفته و هزار لذت نبرده که گير ميکرد در حلقم و مثل مار گلويم را ميفشرد و با سرد و گرم باد نيمهجان کولر غراضه روي اندام خيسم، از ته شکم صدا ميکرد و مثل آبگرم طبيعي، گرم و بد بو، قي ميکردم. بوي گوشت تنم را حس ميکردم که شبيه بوي شکم خالي بود. زير دماغم ميزد و باز عق ميزدم، و چيزي براي بالا آوردن نمانده بود. هميشه، وقتي روي تخت چوبي لکنته کنار درخت گردو درازکش افتاده بودي، کف حياط قي ميکردي. تن گوشتالوي سفيد، ولو روي تخت چوبي، و سر آويزان از لبه تخت با بزاق آويزان از کنار لپِ چپِ سمت راستي، مثل دمبه گوسفند که شاش از کنارش شره کند روي زمين. هردومان گرسنه ميشديم و چيزي جز چاي هفت جوش خون کفتري نبود که ترياق ضعف شکم بکنيم. که بدترش ميکرد. و سيگار پشت سيگار، مثل شعبدهبازيهاي مسخره دلقکهاي سيرک فندک زيپو را روشن ميکردي و با گردن کج، بوسه پشت بوسه به کون سيگار تا چاق ميشد و دود بود که چهرهات را تار ميکرد.
هيچ وقت به من نگفتي که دوستم داري. اما من، از همان دفعه اولي که بعد از رفتنت سرم را تا گردن در کاسه توالت فرنگي بردم و تمام دل و رودهام را بالا آوردم، حس کردم که قلبم سروته شده. حس کردم که واقعا چيزي ته وجودم به هم ريخته. و تا دفعه بعد که آمدي، با آن شلوار لي پاره و تيشرت نارنجي جيغ مثل رفتگرهاي سر خيابان، مدام ته دلم ماشين لباسشويي بود. اما تو، به آن زن جوان طبقه بالا دل بسته بودي. که بچه کوچکش، تخم جن، روي دوشت بالا و پايين بپرد و صداي اسب در بياورد و گوشت پهلوهايت را نيشکون بگيرد، و تو لب روي لب مادرش بگذاري تا کمتر درد را حس کني. ميدانم، تو هرگز حتي به سراغش هم نرفتي. ولي او هميشه هيکل گوشتي و سفيدت را از بالکن ديد ميزد و شايد هم در خيال خودش زير تو عربده ميزد. زن گرفتي؟ ... يا زنت دادند؟ از همان اول هم به درد رفاقت نميخوردي. خورشيد که پشت ديوار چرک و دودهزده ساختمان کناري، که ساکنين طبقه سومش با تفنگ ساچمهاي کلاغهاي درخت گردو را ميزدند و يک بار تيرشان به خطا خورد به شرت سفيد ميشل آدمز من و درست در جاي مقعد سوراخش کرد، پنهان ميشد و با انگشت به گوشه منارههاي مسجد محل ميزد تا صداي اذانشان گوشها را بلرزاند، جَلد از جا ميپريدي و هولهول لباس ميپوشيدي و تا چشم ميچرخاندم، در چارچوب در خروجي دم خر را به نشانه خداحافظي تکان ميدادي و گم ميشدي.
هيچ وقت بهت نگفتم که با آن زن جوان طبقه بالا مراوده کردم. قبل از اينکه به عنوان منشي در آن شرکت فاضلابداني بيصاحب با آن غافله گاو و گربه بالا کشيدن پول مردم را تجربه کنم. خيلي زود راهش را ياد گرفتم. آنها مردم را ميدوشيدند و من آنها را. مثل مار زنگي خوش خط و خال، با آرايش زنانه غليظ و مانتوي چسبان کوتاه، چشم در چشم و ابرو رقصان، چادر عربي در جريان باد همچون شنل نقابداران دلشِکَر، دورشان پيچ و تاب خوران و شهوتشان لبريز. همه مردهاي آنجا کون نشسته بودند. زناني به قيمت گزاف هزار يا دو هزار و چهارده سکه در آشپزخانهها چپانده بودند و مثل شغالها و کفتارهاي سيري ناپذير، با لب و لوچه سرازير، چشم به برامدگيهاي بدن منشي ناعفيف صفت خوش اندام و شايسته شرکت دوخته بودند. همگي ميخواستند، اما من ندادم، نداشتم، وگرنه شايد ميدادم. چيزي که من داشتم، کسي خواستار نبود، جزتو. آنها خواستند و با تهديد روبرو شدند، و از ترس هزار و چهارده سکه... چيزي که من داشتم تو خواستي، که دادم، زن طبقه بالا ميخواست، که دادم. يعني او داد و من گرفتم. بچهاش، تخم جن، روي دوشم بالا و پايين ميپريد و صداي اسب در ميآورد، و من از مادرش بوسه ميگرفتم. زن طبقه بالا، چشمان کشيده گربهاي به رنگ دريا با ابروان نازک شکسته، اندام باريک و بلند و طره موي شبقي، کشيده تا قرص کامل صورت. اما يک ايراد بزرگ داشت. همه زنها يک ايراد بزرگ دارند.
روزهاي آخر، عجيب شده بودي. به زنها نگاه ميکردي، چشمچراني ميکردي، و ديگر آن معصوميت و يکرنگي هميشگيات رفته بود. زن گرفتي؟... يا زنت دادند؟ سگ باران خورده و کثيفي شده بودي که براي فرار از سرما و خيسي، حتي حاضر بود در دخمه متعفن و لزج خروجي شبکه فاضلاب دراز شود و در گند و کثافت زندگي شهري مويش کند، تا با صداي ارگاسم فلاشتانک زهدان، از هجوم سيلاب گرم و کفآلود شهوت بگريزد، ولي ارضا نشود. تو هرگز با زنت ارضا نخواهي شد، من با زن طبقه بالا ارضا نشدم. بزک ميکنم، کلاهگيس طلايي را روي موهاي وز سيمظرفشويي ميفشارم و اندامم را در مانتو تنگ تحريک کننده فرو ميکنم، که بروم بنشينم پشت ميز و چشم بدوزم در چشم مردنماهاي زنباز گزاف خَر، که اگر بفهمند... . اگر زنهايشان بفهمند... . حتي تو هم نميفهمي، فقط پاي تلويزيون بيست و يک اينچ قديمي ميشود ارضا شد، که حتي کنترل نداشت و صفحهاش گاهي پرش داشت. با بطري نيمهخالي کنار دست و سيگار بار زده در دست، و اندام ورزيده و گوشتالوي سفيد که از تحرک زياد مثل لبو سرخ شده بود و مثل ته قوري چاي خون کفتري، قطرات عرق رويش سر ميخورد و رد باريک تو گودش بر جا ميماند. زمين باير و بي آب، زير تلاطم خيش و گاوآهن مسطور و طغيانگر تو زير و رو ميشد و مثل ته قوري چاي خون کفتري عرق ميکردي، و چه زود از کار خسته ميشدي. هنوز هم زود خسته ميشوي، چه بدبختي که زنش را به تو داده... .
هرگز تو را نميخواستند. با آن صورت شش تيغ و خط ريش نازک و موهاي يکور ژل زده. صدقه سر لبهاي سرخ و دماغ سرسرهاي من بود که تو را سر سفره مفت خوريشان نشاندند وگرنه، حتي براي زمين شستن آن بارگاه تمام سراميک چهارخانه و در اندشت، با آنهمه پرونده و زونکن و ماليات و رشوه و حساب و کتاب به درد نخور، هم کوچک بودي. و حالا، براي خودت پا محکم کردهاي و لنگر انداختهاي، مو صاف کردهاي و خط ريش پهن. زن گرفتهاي؟... يا زنت دادند؟ راستي نگفتي زنت را چند گرفتهاي؟ چه بدبختي که زنش را به تو داده...
END